شالى پوشيده بود [ كه ] بروغن ماهى چرب شده بود ، آن جامهء اطلس سبز را بر بالاى شال درپوشيد و زر بستد و بيرون آمد و كارسازى كرد . پسرى داشت با دو شاگرد ، در آن كشتى شكسته نشستند ، بطمع پنج هزار دينار در آن دريا نشست و رفت .
در حال فيروز شاه آشوب عيار را پيش شاه سرور فرستاد و صورت حال باز نمود و چنين حكم كرد كه هم آنجاى باشند تا خبر از اسطنبول آمدن ؛ و در آن حوالى بطلب كشتى مشغول شدند . هركجا كه كشتى شنيدند بطلب برفتند ، بهر نوعى كه مصلحت بود جمع مىكردند و بر لب دريا مىآوردند و شاهزاده فيروز شاه انعام مىكرد و مىنواخت . ايشان در كار ،
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه ازين طرف ديگر سيلاب ملاح با آن سه وجود ديگر در آن كشتى شكسته در آن دريا روانه شدند .
تقدير خداى تعالى چنان بود كه باد عظيم از قفاى پير برخاست و آن كشتى را چون باد روان كرد . بدولت فيروز شاه آنچه بسه روز نتوانستندى رفتن بيك روز ميرفتند تا به اندك روزگارى به اسطنبول رسيدند . چون شهر اسطنبول پيدا شد ، سيلاب شاديها كرد . چون كشتى بدر دروازهء اسطنبول رسيد جمعى از سرهنگان ملك آنجا بودند ، كشتيى ديدند كه رسيد ، اندك خلقى درو ، عجب ماندند . گفتند شما چه كسانيد و بىحكم و يرلغ ملك ارغوش چرا آمديد ؟ سيلاب صياد گفت كه من آن ملاحم كه بر كنار دريا سالهاست كه صيادى مىكنم و ماهى از آب شيرين به اسطنبول مىفرستم . گفتند بچه كار آمدهاى ؟ سيلاب گفت كاروانى آمده است كه تا چشم و سر آدميانست كسى چنين كاروانى نديده است و نشانى نمىدهند . تا بيست هزار خروار اجناس از انواع با خود دارند و خبر چنين مىگويند كه ايرانيان از قيصريه رفتند و از سپاه ايران هيچ در روم نماندند . اكنون مكتوب به من دادهاند و مرا به حضرت فرستادهاند تا بر ملك ارغوش عرض كنيم ، تا حكم ملك چيست . من از آنجهت آمدهام و سربازى چنين كردهام كه از براى شهر اسطنبول كارى كرده باشم . گفتند با ملك بايد گفتن .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 444
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٤٤