آمدن . مكتوبى به بنده دادهاند و به حضرت ملك فرستادهاند تا از ملك اجازت طلب كنم و كشتى ببرم و آن كاروانرا در اسطنبول درآرم . اما از ملك توقع انعام دارم كه سربازى كردهام كه درين دريا آمدهام با كشتى شكسته ، و بسيار جهد كردهام تا آن كاروانرا بازداشتهام كه ميخواستند بازگردند . ملك ارغوش چون دانست كه ملك داراب از قيصريه رفته است ، پيش ازين اندك خبرى شنيده بودند ، اكنون تمام تحقيق كرد « 1 » . رو بربيعاى قيصر كرد و گفت اى ملك روم از منت ما خلاص شدى كه ايرانيان ملك ترا گداشتند و رفتند . اكنون برخيز و بملك خود رو و خوش بنشين . اگر ديگر ايرانيان بر شما لشكر بكشند كسى پيش من بفرست تا بيايم و جواب ايشان بگويم . عسطور گفت مملكت خراب را كجا ببرم ؟ از دولت ملك ارغوش سپاه ميخواهم كه در عقب ايرانيان بروم و آنچه ايشان در مملكت من كردند من هزار چندان با ملك ايشان بكنم و مال و گنج ايشانرا بيارم و بعضى را از براى تو بفرستم و بعضى ملك روم را آبادان كنم . ارغوش گفت اگر ايشان رفتهاند در عقب نبايد رفت كه ايشان بلاى جهانند . پاى بر دم مار نشايد نهادن و آتش ايشانرا تيز نبايد كردن .
آنگاه رو بملاح كرد و گفت بيار اين مكتوب را . در حال سيلاب ملاح مكتوب فيروز شاه را بداد . مطالعه كردند ، نبشته بود كه ما مردم تجاريم ، از اطراف عالم جمع شدهايم و متاع و قماش و آلات بسيار با خود داريم ، اكنون مدتيست كه در قيصريه جمع آمدهايم ، از آنجهت كه ايرانيان اينجا بودند ؛ اكنون در فلان روز ملك داراب از قيصريه بدر رفت و موجب رفتن ملك داراب آن بود كه خبر رسيد از ايران كه سپاه عظيم از كشمير و از جمنا و تبت جمع شدهاند ، با جمطور پسر طومار زنگى كه بدست فيروز شاه بهلاك آمده بود بر در شهر يمن ، و اين جمطور چهل گز بالا دارد و در روز مردى بهفتصد من گرز كار مىكند ، به خون پدر عزم
هامش
( 1 ) - در اصل : كردند .