تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
خويشاوندان [ من ] مال‌دار و بسيار اموال‌اند ، من در ميان ايشان همچنين بدبخت واقع شده‌ام كه اين مسافرت را دوست ميدارم و مسافرت نتوان كردن الا به صورت درويشى . راوى داستان چنين روايت مىكند كه كاروان فرود آمدند ، هنوز فيروز شاه سوار بود كه به‌روز عيار دست پير صياد بگرفت و پيش فيروز شاه آورد . پير سلام كرد ، فيروز شاه چون به‌روز را بديد بخنديد . به‌روز گفت اى برادر اين پير پدر منست كه مرا به اسطنبول او دليل بود كه به آشنايى او مرا در اسطنبول راه دادند و بر من حق بسيار دارد . فيروز شاه گفت پدر ماست . به‌روز گفت اى پدر پيش رو با برادرم دست‌بوس كن . پير صياد پيش‌رفت و فيروز شاه را دريافت و شاه‌زاده او را پرسش كرد . كاروان فرود آمدند و خيمه زدند تا شاه‌زاده در خيمه رفت . از امراى دولت جمعى پيش شاه‌زاده گرد آمدند . به‌روز عيار گفت اى بازرگانان ، اين پير صياد پدر منست و ماهىگير است و ماهى بسيار دارد از او بخريد . پس به‌روز عيار و سيلاب آن ماهىها را جمله بزر بسيار فروختند . چندان زر حاصل شد كه تا عمر سيلاب بود هرگز آن قدر زر نديده بود . پير صياد عظيم خرم شد . چند ماهى تازهء برشته برداشت و در پيش فيروز شاه آورد و خدمت كرد . فيروز شاه هزار دينار زر بسيلاب انعام كرد . پير صياد دعا و ثنا بر جان فيروز شاه كرد . فيروز شاه گفت اى پير صياد ما مردم تجاريم ، از هندوستان و از تركستان و از خراسان و شام و سكندريه جمع آمده‌ايم ، و متاع اين بلاد داريم و بهوس اسطنبول آمديم . مدتى در قيصريه بوديم و به جهت سپاه ايران نمىتوانستيم آمدن . اكنون كه ايرانيان به ايران رفتند و راه‌ها ايمن شد ، آمديم كه به اسطنبول رويم . چون آمديم هيچ كشتى نيست ، بىكشتى چون برويم ؟ پيرمرد گفت اى خداوند درين مملكت فتنه‌يى هست ؛ عسطور رومى از دست ايرانيان گريخته به اسطنبول آمد و شاه‌زادهء آذربايجان كه مظفر شاه نام دارد ، او را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 441 | مولانا محمد بن احمد بيغمى