ملاح سر برداشت از اول بهروز عيار را نشناخت . گفت چه كسى ؟ بهروز گفت اى پدر زودم فراموش كردى ؟ منم مباركقدم كه درين چند روزه از پيش تو به اسطنبول رفتم ، در كسوت درويشى و زود بازگشتم و يك شب در پيش تو بودم . پير ملاح گفت آرى شناختمت ! روى من بر تو مبارك بود اما قدم تو بر من هيچ مبارك نبود ! گفت چون ؟ گفت تو از پيش من با خرقهء درويشان رفتى و با جامهاى ملوكان آمدى . تو از پيش من رفتى ، من پادشاه خود بودم ، اكنون بر خاك افتادم .
گفت چرا ؟ گفت كشتى از اسطنبول نمىآيد كه حكم ملك ارغوش چنين شده است كه بىحكم و يرلغ من كشتى نيايد و نرود و هيچكس را از آب نگدرانند . بهروز عيار گفت چرا ؟ گفت از بهر آنك مگر عيارى از سپاه ايران در اسطنبول عيارى كرده است و پنجاه كس از سرهنگان ملك ارغوش كشته است و آن ايرانى را كه دربند است خواسته است كه ببرد ؛ نتوانسته است كه ببرد ، خود را در دريا انداخته است و هلاك شده است ؛ ملك ارغوش حكم كرده است كه ديگر كسى را از آب نگدرانند .
بدين جهت من از كاروبار و درويشى خود شدهام . اينك ماهى كه در چندين وقت جمع كردهام جمله گنديده است . در آب مىبايد انداختن . بهروز گفت عظيم مشكل حكايتى واقع شد ! سيلاب گفت تو نيز حكايت خود بگوى كه اينجامهاى خوب از كجا آوردى و كجا رفتى و چرا بازگشتى ؟ بگوى تا معلوم كنم .
بهروز گفت اى پدر چون از پيش تو رفتم بقيصريه رسيدم ، مرا عمزادهيى هست بازرگان و مال و نعمت فراوان دارد ، چنانك چند اسب و استر بار او را ميكشند و صد غلام زرخريده دارد ، با بازرگانان بسيار كه از اطراف عالم جمع شده بودند و آرزوى ملك اسطنبول داشتند . خيلى وقت بود كه در قيصريه جمع آمده بودند ، از جهت سپاه ايران نمىتوانستند آمدن . اكنون كه سپاه ايران بازگشتند و مملكت ايمن شد ، كه در روم هيچ سپاه ايران نماندند ، اين كاروان عزم اسطنبول كردند . مرا گفتند كه چون تو شهر اسطنبول را ديدهاى و ماندهايم با ما بيا تا
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 439
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٣٩