جهد تمام نماييم كه تا شهر را بگيريم . حاليا تا آنجا رسيم ديگرچه پيش آيد .
فيروز شاه گفت نيكو انديشهيى كردهاى . پس از امراى دولت و مبارزان سپاه برگزيدند پنج هزار مرد كه در سپاه ايران اصل ايشان بودند كه هريكى در روز مردى با هزار سوار برابر بودند ، و جمله نام برآورده بودند . چنين سواران برگزيدند و چند صندوق از زره و جوشن پر كردند و استران روندهء باركش بار كردند و جوانان ايرانى و يلان كارزارى صورتها مبدل كردند و خود را بكسوتهاى تاجران برآراستند و جامها برسم بازرگانان خراسان و تركستان و هندوستان و يمن و مصر و اسكندريه پوشيدند . بهروز عيار آن پنج هزار مبارز را هريك بطريقى كه لايق آن قوم باشد راست بكرد و سپاه پنجاه هزار سوار غرق پولاد و جوشن بر مركبان بادپاى صحرا نورد برنشستند [ با ] بهمن زرينقبا و بهمن زرينكلاه ، و چنان تعيين كردند كه از كاروان تا سپاه سه منزل راه باشد .
راوى اين داستان غريب چنين روايت مىكند كه شاه سيف الدوله را با بنه و خاتونان در قيصريه بگداشتند . طيطوس حكيم روز نيك اختيار كرد و راه اسطنبول در پيش گرفتند ، بتاختن تمام رو به اسطنبول نهادند . بهر منزل كه ميرفتند خبر ميدادند كه سپاه ايران به ايران رفتند . اين خبر ميگفتند و مىرفتند . بهروز عيار با عياران در پيش مىرفتند . چون مردم كار و مبارزان نامدار در كارها مردانه بودند ، ميرفتند تا به اندك روزگارى بر لب دريا و جاى نشستن در كشتى رسيدند .
بهروز گفت مرا پدر پيرى صياد سيلاب نام هست ، اول من بروم و پدرم را ببينم و از حال اسطنبول بپرسم و بازگردم . فيروز شاه گفت روا باشد . بهروز جامهاى الوان پوشيده و بر استر بردعى سوار شده ، بادرفتار عيار با دو غلام ديگر در ركاب او روان شدند تا كنار دريا رسيدند . بهروز عيار نگاه كرد ، ديد كه كشتى بر كنار دريا ايستاده و دام بر كنار دريا انداخته ، پيرمرد ملاح نشسته عظيم ملول و پريشان ، سر بزانوى حسرت نهاده و آب از ديده روانه كرده . بهروز عيار رسيد ، سلام كرد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 438
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٣٨