كردند ، ملك داراب ميرفت تا به ايران رسيدند . گهرتاج با حورپيكر استقبال ملك داراب كردند و بديدار ملك داراب شادى مىكردند و از ناديدن فيروز شاه بگريستند .
ملك داراب ايشانرا دلدارى كرد و گفت هيچ انديشه مكنيد كه فيروز شاه [ چون ] از كار مظفر شاه ايمن شود زود در عقب من بيايد . عروسى عين الحيات و جهانافروز در ايران بكنيم . چون ملك داراب در ايران بر تخت بنشست ، حكم و يرلغ در اطراف فرستاد تا در جملهء ايران خبر افتاد كه ملك داراب رسيد و كرمانشاه و پيلتن آگاه شدند . كوس بشارت زدند ، باز ايران قرار گرفت و دشمنان برجاى خود قرار گرفتند و در انتظار شاه فيروز شاه مىبودند كه از روم كى آيد .
راوى سخن چنين گويد كه شاهزاده فيروز شاه در طلب عمزادهء خود مظفر شاه رفت . قصهء ايشان چه شد ؟ راوى گويد كه چون ملك داراب رفت فيروز شاه گفت اكنون تدبيرى كنيد كه مظفر شاه را از بند بيرون آوريم . گفتند چون بايد كردن ؟
بسيارى فكر كردند ، بجايى نرسيد . طيطوس حكيم گفت اين تدبير را هم بهروز عيار بكند كه مرد خردمند و عاقل و عيارپيشه است و شهر اسطنبول را ديده است .
بهروز گفت من نيز انديشهيى كردهام ، بگويم ؟ گفتند بگوى . گفت مصلحت آنست كه به صورت تجارت و بازرگانى در شهر اسطنبول رويم . امروز سه روز است كه ملك داراب رفته است ، خبر در ولايت روم اندازيد كه سپاه ايران به ايران رفتند و مملكت از لشكر خالى ماند و چند هزار مرد كه اصل سپاه ماست ، صورت مبدل كنيم و بگوييم كه خواجگان بازرگانيم . به نام كاروانى به تاختن تمام رو به اسطنبول نهيم و بهر جا كه ميرسيم مىگوييم كه سپاه ايران به ايران رفتند و ما كاروانيم ، به اسطنبول مىرويم و پنجاه هزار سوار در عقب ما به تاختن تمام بيايند ؛ چنانك از ما تا ايشان سه منزل در ميان باشد . چنان تعيين كنيم كه ما چون به اسطنبول برسيم ايشان نيز در عقب برسند . چون ما در شهر رفته باشيم لشكر ما در عقب برسند ، توانيم سپاه خود را در شهر درآوردن ؛ بعد از آنكه در شهر درآمده باشيم جد و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 437
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٣٧