سپاه نيست مىخواهند كه در ايرانزمين تاختنى كنند . شاهزاده كرمانشاه سر راه ايشان دارد و در ايران خلق در خوفاند و مردم مىترسند ، تا معلوم باشد . ملك داراب گفت مصلحت در آنست كه چون اسطنبول بجنگ گرفته نمىشود ، من كه ملك دارابم به ايران روم و رعايت ملك ايران كنم . اى طيطوس حكيم تو با فيروز شاه و بعضى از سپاه و شاه سرور اينجا باشيد و تدبير مظفر شاه كنيد و كار قيصر روم و شهر روم بسازيد و زود در عقب ما به ايران بياييد . گفتند چنين است كه ملك گفت . پس بدين كار مشغول شدند .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه ملك داراب و روشنراى وزير با طهماسب و طهمور و قهار و قهرمه و جهانشاه و ايرانشاه از امراى ايران چهل سردار با سپاه دويست هزار به ايران رفتند « 1 » ؛ فيروز شاه و طيطوس و فرخزاد و بهمن زرين قبا و بهمن زرينكلاه و سيامك سيهقبا و شيرينسوار طالقانى و رستم اردستانى و بعضى از امراى ايران با سپاه يمن و شاه سرور يمنى در روم بماندند . ملك داراب روز سيوم سوار شد . فيروز شاه با پدر چند فرسنگ برفت . ملك داراب گفت اى جان پدر زينهار كه در كار خداى تعالى مردانه باش و با بندگان خداى تعالى عدل و راستى كن و نوعى كن كه زود به ايران آيى كه تا عروسى آنجا كنيم . بعد از آن رو بسرور يمنى كرد و گفت اى شاه سرور فيروز شاه را چون فرزند خود دان و نوعى كن كه كار قيصر به صلح انجامد . چون از كارها ايمن شويد ، فرزندم را زود به ايران فرستى ، آنچه در دل داشت بگفت . پس يكديگر را وداع كردند .
ملك داراب رو به ايران نهاد . اول بملاطيه رسيدند ، اهل ملاطيه استقبال كردند ، ملك داراب ايشانرا بنواخت و يك شب آنجا منزل كرد . بعد از آن رو بدياربكر نهاد ، بهر موضع كه ميرسيد عدل و داد مىكرد و خلق را استمالت مىكرد و مىگذشت . تا خبر در ايران افتاد كه ملك داراب مىآيد ؛ اهل ايران استقبال
هامش
( 1 ) - در اصل : روند .