گرفت و آن شخص را دعا مىكرد كه يزدان او را برانگيخت ، و اگرنه بهلاك آمده بودم . راه قيصريه در پيش گرفت ، روز دوم نيمروزى به سپاه ايران رسيد . عياران سپاه ايران خبردار شدند ، استقبال كردند و به پيش بهروز عيار آمدند و خدمت كردند . بعد از آن پيش ملك داراب و فيروز شاه آمدند ، جملهء امراى دولت حاضر بودند كه بهروز عيار درآمد و خدمت كرد . غوغا از امرا برآمد . خبر بپرسيدند .
آنچه رفته بود تقرير كرد كه در اسطنبول چه كردم و مظفر شاه را چگونه از بند بدر آوردم و خود را چون در دريا انداختم و حال مظفر شاه چه شد و در راه چون گرفتار شدم و چون خلاص شدم . جمله را حكايت كرد . ملك داراب سؤال كرد كه اى بهروز اسطنبول را چون ديدى ؟ بهروز گفت اى شهريار شهرى ديدم به بزرگى چندان بود كه ده مصر باشد ؛ اما شهرى سخت و برج و باروى محكم از سنگخاره ساخته ، آب دريا بر برج مىزند و مىگذرد . هيچ ممكن نيست بجنگ گرفتن كه اگر ملك ارغوش فرنگ حكم كند چندان سپاه از فرنگ بيرون آيد كه در جملهء روم آدمى نماند ؛ و خلاص شدن مظفر شاه از اسطنبول عظيم دشوار خواهد بود ، كه به غير جنگ كردن تدبير ديگر بايد كردن و چارهء ديگر بايد انديشيدن . طيطوس حكيم گفت هيچ انديشه نيست كه شهر اسطنبول آسان بدست خواهد آمدن .
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون حكيم اين سخن گفت ، ملك داراب گفت كه مدتيست كه ما از ايران بيرون آمدهايم و خبرهاى مختلف از ايران مىآيد ، هرچند كه ميخواهم زودتر به ايران رويم حكايت ديگر پيش مىآيد . ايشان درين سخن بودند كه خبر آوردند كه شخصى از ايران آمده است . گفت درآوريد . درآوردند ، در پاىتخت ملك داراب خدمت كرد و گفت از ايران مكتوب دارم . گفتند بده . بداد . مطالعه كردند ، نبشته بود كه ملك داراب را معلوم باشد كه بهرام كشميرى و جمطور زنگى پسر طومار زنگى و سپاه عظيم از تبت و جمنا و اطراف تركستان جمع كردهاند و چون معلوم كردهاند كه در ايران
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 435
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٣٥