تعالى چنان بود كه بىاختيار بموضع تنگى رسيد « 1 » كه بيشه و كوه بود . به قرب دويست سوار جوانب بهروز را گرفتند . خواست بهروز كه بگريزد ، نتوانست . او را بگرفتند و پيش سالار خود آوردند . آن سالار را نام قراغان بود . سؤال كرد كه [ جاسوس ] چه كسى كه به راه بيراه مىروى ؟ بهروز عيار گفت جاسوس چه باشد ، مرد درويشم .
بىاختيار بدين راه افتادم . قراغان گفت او را طلب كنيد . طلب كردند ، از زير جامهء او خنجر و كمند بيرون آوردند . قراغان گفت اكنون بگو كه كيستى و كجا ميروى ؟
بهروز عيار گفت اين كمند نيست ، بلك كمر است و اين خنجر نيست بلك كارد است و من جاسوس نيستم ، مرد درويشم . قراغان گفت او را بر قلعه برآريد كه من با او كار دارم . بهروز را در قلعه درآوردند . تا عمر بهروز بود قلعهء چنان نديده بود ، جايى سخت بود . بهروز عجب ماند ، گفت در عالم كسى چنين قلعهيى نديده است و در ميان قلعه چشمهيى عظيم ، و آب عظيم از آن چشمه بيرون مىآمد .
گنگى عظيم چندانك يك آدمى درو تواند رفتن ؛ آن آب در آن گنگ ميرفت . حكم كرد كه دارى بر كنار آب زدند و بهروز عيار را « 2 » از آن دار درآويختند ، سرنگون .
[ قراغان ] گفت امشب او را همچنين سرنگون بگذاريد تا فردا ، اگر راست گفت و اگرنه از سر برج او را بشيب اندازيم . بهروز را سرنگون درآويختند و برفتند .
بهروز گفت اى دريغ كه خود را بر باد دادم . البته بهلاك خواهم آمدن . تا نيم شب به عذاب بود ، دست از قفا بسته و سرنگون آويخته . چون نيمشب شد يكى آمده بود كه آب بردارد ، چون زحمت و مشقت بهروز را بديد برو شفقت كرد و دلش برو رحم آورد و بهروز عيار را از دار برگشود و گفت اى جوان غريب ، جان خود را بدر بر كه قراغان مردك ظالمست ، البته ترا بزارى تمام بخواهد كشتن .
بهروز او را دعا كرد گفت اگرم يزدان فرصت دهد عذر هردو بخواهم . پيش دروازه آمد آنكس او را راهنمونى كرد . بهروز از آن قلعه بيرون آمد و راه در پيش
هامش
( 1 ) - در اصل : رسيدند .
( 2 ) - در اصل : بهروز عيار را سرنگون .