تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 433

مساهمون:

ص٤٣٣
راوى داستان گويد كه چون به‌روز در آن شب در دريا جست ، در علم شنا استاد بود و آن علم را نيكو مىدانست كه در مصر آموخته بود و كنار دريا نزديك بود ، در ميان بيشه رفت تا وقتى كه تمام روز شد و آفتاب برآمد . به‌روز جامهاى خود را در آفتاب انداخت تا خشك شد بعد از آن در انديشهء آن شد كه گويا حال شاه‌زاده مظفر شاه چه شد ؟ مبادا كه اهل فرنگ قصد جان او كنند . سه روز در آن بيشه بسر برد كه خود نمىتوانست بيرون آمدن . بعد از سه روز تقدير خداى تعالى چنان بود كه آن ملاحان كه به‌روز را آورده بودند ، مگر بطلب ماهى ميرفتند . ايشانرا مگر احتياج بدرختى بود ، از براى تير كشتى ، در آن بيشه آمده بودند و از آن چوب طلب مىكردند . به‌روز عيار از دور ايشانرا بديد ، بشناخت ، بغايت خرم شد ، گفت اكنون كار من عظيم نيكو شد ، بيامد و سر راه ايشانرا بگرفت و بر سر راه ايشان بنشست تا وقتى كه ايشان كار خود طلب كردند و يافتند . در وقت بازگشتن به‌روز را بديدند و بشناختند . به‌روز خود را بديشان چنان نمود كه من نيز در عقب شما آمده‌ام . ملاحان گفتند اى درويش تو اينجا چه ميكنى ؟ گفت از عقب شما بيرون آمدم كه اكنون آرزوى مملكت خود دارم . چون ايشان كرم و جوانمردى به‌روز را ديده بودند ، گفتند خوش باشد . راوى داستان چنين روايت مىكند كه چون ايشان در كشتى درآمدند ، به‌روز عيار را نيز با خود ببردند و در راه حكايت مظفر شاه ميگفتند كه حال او بچه رسيد . به‌روز جمله را مىشنيد و مىرفتند تا بعد از مدتى بر كنار دريا رسيدند و از آب و كشتى بيرون آمدند و سيلاب ملاح بهروز عيار را بديد ؛ گفت اى فرزند چونست كه زود آمدى ؟ به‌روز عيار گفت مقصود آن بود كه يك بار ببينم ، ديدم . اكنون همت بدار كه رفتم . سيلاب مبالغه كرد كه يك امشب اينجا باش تا ماهى برشته بخورى . به‌روز قبول كرد و آن شب در صحبت آن پير ملاح بسر برد . روز ديگر پير را وداع كرد و راه قيصريه در پيش گرفت و روانه شد . به‌روز سه روز برفت . تقدير خداى