تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
در يك شب در ملك اسطنبول آن كرد كه در صد سال از آن بازگويند . دشمنى ايشان نه كار آسانست و عداوت ايشان به اختيار خود طلب كردن نه از عقل و خرد است . با ايشان دوستى و محبت ورزيدن از عقل و دولتست . تو بقول هيچ‌كس كار مكن ، بدولت خود كار كن . ملك ارغوش دانست كه مظفر شاه راست ميگويد كه آوازهء ايشان مدتها بود كه شنيده بود كه پادشاهان با ايشان سود نكردند ؛ الا هركه با ايشان عداوت كرد عاقبت پشيمان شدند و آن پشيمانى ايشانرا سود نكرد . ملك ارغوش گفت حاليا كشتن اين ايرانى هيچ مصلحت نيست . او را باز داريد تا من مصلحت بنگرم كه چيست . قيصر گفت اى ملك عياران بيايند و مظفر شاه را ببرند . آن زمان پشيمانى سود ندارد . ملك ارغوش گفت آن به من تعلق دارد . اين جوانرا نيكو رعايت بايد كرد كه شاه‌زاده است . او را در زندان و جاى دزدان نشايد كردن . از بندش بيرون آريد . مظفر شاه را از بند گشودند . گفت خلعت بياريد ، خلعت آوردند و در برش كردند . حكم كرد كه در اندرون ايوان من فلان موضع را به دو دهيد و چهار خدمتكار در خدمت او باشند و زنجيرى از نقره در پايش كنيد و اسباب عيش او را مهيا كنيد تا بنگريم كه عاقبت چه خواهد شدن . راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه چون ملك ارغوش اين سخن بگفت ، در حال مظفر شاه را بيرون آوردند و جاى خوش و موضع دلكش از براى او گشودند و مسندهاى شاهى انداختند و مظفر شاه را بدان موضع آوردند و چهار خادم به خدمت بايستادند و آنچه وظيفهء خدمت بود بجاى مىآوردند . مظفر شاه عظيم از ملك ارغوش شاكر بود كه بقول طيفور وزير و ربيعاى قيصر او را هلاك نكرد . [ با خود گفت ] اما هيچ ندانم كه حال بهروز عيار در آن دريا بچه رسيد . گويا تواند جان خود را بدر بردن يا نه ؟ مظفر شاه در خانهء ملك ارغوش فرنگ دل بر صبر نهاده و شب و روز گريان و نالان در فراق توران‌دخت ؛ ما آمديم بر سر قصه و داستان سر عياران عالم به‌روز عيار طرار نامدار كه كار او چه شد كه در آن شب تار در آن دريا جست و حال بچه رسيد .