تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠
ارغوش فرنگ را بغايت پسند آمد . گفت اين جوانرا نام چيست ؟ گفتند مظفر شاه نام دارد . ملك ارغوش گفت اى جوان‌مرد ، راست بگوى كه اين‌كه بود كه امشب اين حركت كرد و سرهنگان مرا كشت ؟ مظفر شاه گفت اى شاه او عيارى بود ايرانى كه به‌روز عيار نام دارد . دعوى كرده بود كه مرا از شهر اسطنبول بدر ببرد . خيلى مبارزى كرد و سربازى نمود اما نتوانست كارى كردن و خود را در دريا انداخت و من گرفتار شدم . ندانم كه حال او بچه رسيده باشد . ملك ارغوش فرنگ گفت اين جوان ايرانى در سپاه ايران چه حرمت دارد ؟ طيفور وزير گفت اين جوان شاه‌زادهء آذربايگانست و عم‌زادهء فيروز شاه است و صاحب صد هزار سوار است . از چهار ركن ايران يك ركن اعظم اين جوانست . ملك ارغوش گفت اين جوان را چون گرفتيد ؟ به مردى گرفتيد يا بحيل ؟ طيفور گفت ما گريخته پيش تو مىآمديم اين جوان مدتى بود كه از سپاه ايران گم شده بود ، از بهر دخترى كه او را توران‌دخت ميگويند ، دختر پادشاه مصر ، وليد خالد . اين جوان با عيارى آشوب نام در عقب آن دختر رفته بودند ، بىاختيار از ميان بيشه بما بازخوردند ، بسيار جهد كرديم كه اين جوانرا گرفتيم ، به خدمت تو آورديم . ملك ارغوش گفت درين مدت كجا بودى ؟ مظفر شاه گفت توران‌دخت زن من بود و بدست ديو و جادو گرفتار شده بود ، من با عيارى در عقب رفته بودم و بسيار جد و جهد كردم و من نيز در دست جادو در خندق آتش گرفتار شدم . آن عيار كه خدمتكار من بود بسيار زحمت كشيد ، عاقبت يزدان فرصت داد ، آن جادو گرفتار شد . چنانك رفته بود از اول تا آخر جمله را حكايت كرد . جملهء حاضران از آن حكايت عجب ماندند و از « 1 » هنر آشوب عيار آفرين كردند . بعد از آن ملك ارغوش فرنگ گفت اكنون با اين ايرانى چه بايد كردن ؟ طيفور گفت اين ايرانى را ببايد كشتن و سر او را بر سر چهارسوى اسطنبول ببايد آويختن كه اگر كسى اين خبر را بفيروز شاه برساند كه عم‌زادهء ترا در اسطنبول سياست
هامش
( 1 ) - « از » بجاى « بر » به كار رفته است .