صورت حال او را خبر كردند كه امشب چنين حالتى واقع شده است ؛ پنجاه و يك كس را از سرهنگان تو كشتهاند و آن ايرانى را گرفتهاند اما آنكس خود را در دريا انداخته است و غرق شده است . ملك ارغوش عجب ماند ، حكم كرد تا امراى دولت با وزراى حضرت درآمدند و هركسى برجاى خود قرار گرفتند . بعد از آن ملك عسطور رومى با شاه شجاع و شاه اسد و شاه حارث پسران ملك سرور يمنى و طيفور وزير و امراى روم و يمن درآمدند . ملك ارغوش برپاى خاست و دست ملك عسطور گرفت و بر تخت برآورد و در پهلوى خود بنشاند . چون جمله قرار گرفتند ملك ارغوش گفت اين چه حالتست كه امشب در ملك من واقع شده است و اين كار كه كرده است ؟
طيفور وزير گفت آن ايرانى را گرفتهاند و يكى خود را در دريا انداخته است و هلاك شده است ، اما اين يكى ديگر را گرفتهاند . ملك طلب كند و تجسس كند كه حال چون بوده است . ملك ارغوش گفت اين ايرانى را كه شما با خود آوردهايد چه كس است ؟ قيصر گفت شاهزادهء ايرانست و عمزادهء فيروز شاهست ، پادشاه آذربايگانست و صاحب صد هزار مرد است . در وقت گريختن ما او را با خود آوردهايم ، بپاىتخت ملك به اميد آنك لشكر بدهى تا بروم و جواب ايرانيان بگويم و ملك و مال خود را از دست ايشان بيرون آرم . تو هيچ التفاتى نكردى و عياران ايران آمدند و چنين كارى كردند و سرهنگان ترا كشتند . ملك ارغوش فرنگ گفت بياريد اين ايرانى را تا بنگرم چه كس است . سرهنگان بيرون دويدند و مظفر شاه را دست و گردن بسته و برهنه و سرشكسته درآوردند . چون مظفر شاه درآمد ملك ارغوش نشسته بود بعظمت هرچه تمامتر ، و در گرد تخت بقرب چهار صد كرسى زرين و سيمين نهاده و امراى فرنگ دوشبدوش نشسته بودند . چون مظفر شاه را چشم بر ملك ارغوش افتاد خدمت كرد و شرط ادب بجاى آورد . چون شاهزاده بود رسم خدمت ملوك ميدانست ، بجاى آورد ؛ ملك ارغوش فرنگ نگاه كرد ، جوانى را ديد چون سرو آراسته .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه مظفر شاه بغايت صاحب جمال بود ، ملك
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 429
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٢٩