تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨
باروى اسطنبول در آن دريا جست و ناپديد شد كه غير از آن هيچ چاره و تدبير نداشت . راوى داستان چنين روايت مىكند كه چون به‌روز عيار در آن دريا جست آن باقى درجستند و مظفر شاه را بگرفتند و كشان كردند و در عقب به‌روز در آن دريا نگاه مىكردند . از به‌روز نه نام ديدند و نه نشان . از دليرى او عجب ماندند . چون مظفر شاه [ را ] از باره بشيب آوردند و درو نگريستند بشناختند . عجب ماندند ، سؤال كردند كه اين‌كه بود كه چنين كارها كرد و خود را در دريا انداخت ؟ مظفر شاه گفت مرا پيش ملك ارغوش ببريد تا بگويم ، او را نگاه داشتند و كشتگان ضرب خنجر به‌روز عيار را جمع كردند . راوى گويد كه پنجاه و يك كس را آن مبارز دلاور در آن شب كشته بود . آن عظيم كارى بود كه آن عيار كرده بود كه تا قيامت از آن بازگويند . چون وقت سحر شد مظفر شاه را بر در ايوان ملك ارغوش فرنگ آوردند و كشتگانرا برهم نهادند . اول روز خلق اسطنبول آگاه شدند ، بر در ايوان ملك ارغوش فرنگ جمله جمع شدند و از آن حكايت مىشنيدند و عجب مىماندند كه در هيچ تاريخ كسى چنين حالت نشان نمىدهد كه كسى چنين كارى بكند و خود را در دريا بيندازد . درين حالت قيصر روم و طيفور شوم رسيدند . چون آن حال بشنيدند عجب ماندند . مظفر شاه را دست و گردن بسته برهنه بازداشته بودند . طيفور پيش‌آمد و يك نعره بر مظفر شاه زد كه اى گداى ايرانى ، اين‌كه بود كه اين‌چنين كارى كرد و از سرهنگان ملك ارغوش پنجاه و يك سرهنگ را بكشت ؟ مظفر شاه را سخت آمد و گفت اى حرام‌زاده تو كه باشى كه مرا گدا خوانى ؟ مرا بر در خانه چون تو حرام‌زاده هزار غلام بيش است . طيفور اين سخن بشنيد تازيانه‌يى چند بر سر و فرق مظفر شاه زد و سر او را بشكست . مظفر شاه گفت اى حرام‌زاده دست‌دست تست ، هرچه ميخواهى بكن تا آن روز كه دست‌دست ما باشد كه اين بيك حال نمىباشد . طيفور گفت تو توقع چه دارى كه هم‌اكنون ترا بزارىزار بخواهم كشتن . مظفر شاه گفت آن نيز حكم خداى تعالى باشد . طيفور بگذشت . اما چون ملك ارغوش بر تخت برآمد از
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 428 | مولانا محمد بن احمد بيغمى