ايشان نعرهزنان رو بر در دروازه كردند كه بزرگان ايشان آنجا بودند . ايشان درآمدن ، بهروز عيار و مظفر شاه در بازگشتن ، بهم رسيدند . تقدير خداى تعالى چنان بود كه راه تنگ بود و جاى جستن نبود . بهروز عيار متحير شد . نردبانى پيشآمد ، و آن نردبان بارو بود . هردو بر آن نردبان دوان شدند . دو كس از بالاى نردبان بشيب مىآمدند كه پيش دروازهبانان ميرفتند . دو وجود را ديدند كه بشتاب تمام بالا ميرفتند . نعره بريشان زدند كه هى چه كسانيد و بكجا ميرويد ! بهروز در جواب خنجرى بر شكم يكى « 1 » زد ، آن ديگرى بالا جست و فغان برآورد و آن ديگر سرهنگان بپاى نردبان رسيدند ، از بالا آواز فغان شنيدند ، بالا دويدند و ديگرى رفت و سرهنگان را در دروازه خبر كرد . جمله دوان شدند و بر آن بالا آمدند . قفاى بارو دريا بود ، سرهنگان بر سر برج و بارو دوان شدند . اين قوم در عقب نعره زدند ، پاسبانان بسيار بر سر برج و باره بودند ، جمله از خواب بيدار شدند و بر سر برج و باره دوان شدند . بيك لحظه غلبهء عظيم برخاست . بهروز گفت اى شاهزاده اكنون كار ما عظيم مشكل شد و هيچجاى گريختن نيست البته ما را بخواهند گرفتن . چون كنيم ؟ مظفر شاه درماند ، بسيارى جهد كردند ، فايدهيى نكرد ، از هيچ طرف راه گريختن نبود ، تا عاقبت گرد ايشان درآمدند .
روايت كردهاند كه بهروز بر سر باره آن شب هفت كس را كشته بود . چون غلبه بودند و وقت صبح رسيد و عالم روشن شد ، بدانست كه اكنون فايدهيى ندارد .
گفت اى شاهزاده اگر مرا بگيرند ، پارهپاره بكنند اما ترا هيچ نخواهند گفتن . من اكنون رفتم تا سپاه بيارم كه بسعى من نمىشود . ميروم كه سپاه بيارم . مظفر شاه گفت كه بكدام راه خواهى رفتن كه من نيز بيايم . بهروز گفت بدان راه كه من خواهم رفتن تو نمىتوانى آمدن . اين بگفت و آن خرقه [ كه ] دربرداشت بركند و در زير خرقه پيرهنى پوشيده بود عظيم چست و چالاك ، قفاى بار و دريا بود كه بر بارو مىزد و مىگذشت . آن جان باز عيار و آن دلير طرار و آن مبارزكار در آن شب تار از سر
هامش
( 1 ) - در اصل : بر شكمش .