كار آمدهاى ؟ گفت اى شاهزاده مترس كه منم بهروز عيار و بطلب تو آمدهام و عظيم كارى كردهام ! برخيز و بيرون آى تا بنگرى كه چه كار كردهام ! و مظفر شاه را از بند بيرون آورد كه بندش اندك بود . چون مظفر شاه از زندان بيرون آمد بر در زندان نگاه كرد بقرب ده تن را ديد سر از تن جدا كرده و سرها بر سينه نهاده و خون روان شده .
مظفر شاه گفت اى بهروز ، عظيم كارى كردهاى ! بهروز گفت نه وقت ايستادنست ، برو تا برويم ! باشد كه توانيم ازين شهر بيرون رفتن كه بودن ما درين شهر مخاطره است .
پس از آنجا روانه شدند ، بهر ده قدم كه ميرفتند يكى مىديدند ، خفته و افتاده .
بهروز خنجر در دست داشت سر آنكس از تن جدا مىكرد و بر سينهاش مىنهاد و ميگذشتند . مظفر شاه گفت بارى اين اجل گرفتگان بر سر اين راه چرا خفتهاند كه تو ايشانرا بدين علامت ميكشى ؟ بهروز گفت هيچ مگوى كه شراب از دست من خوردهاند . پس آنچه رفته بود جمله در پيش مظفر شاه تقرير ميكرد و ميرفتند .
مظفر شاه گفت اكنون چون خواهيم كردن ؟ بهروز عيار گفت ما را هم امشب ازين شهر [ بايد ] رفتن كه بودن درين شهر ما را هيچ نيكو نيست كه عظيم كارى در اسطنبول كردم كه تا هزار سال ديگر ازين بازگويند . مظفر شاه گفت چون ميرويم ؟ بهروز گفت از در دروازه بايد رفتن . چون بر در دروازه رسيدند بقرب دويست آدمى ديدند نشسته و شراب ميخوردند . بهروز گفت با دويست كس چه توان كردن ؟ از پيش اين قوم گذشتن از عقل نيست بازگرد تا چارهء ديگر كنيم .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه چون خواستند كه بازگردند ؛ تقدير خداى تعالى چنان بود كه هم جمعى از آن عسسان بر در زندان آمدند تا بگدرند كه گذار راه ايشان آن بود . چون برسيدند و آن حال بديدند ، فغان از جان ايشان برآمد كه اين كار كه كرده است ؟ در زندان نگاه كردند ، هيچكس را نديدند ، در عقب دوان شدند ، بهرچند قدم يكى را ديدند سر بريده و شكم دريده و خون روان گشته . كه آن شب بهروز عيار از زندانبانان و عسسان شهر اسطنبول بقرب چهل كس را كشته بود .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 426
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٢٦