نبات بخريد و بداروى بيهوشانه بيالود و در دستارچهيى بست و چندان صبر كرد كه شب درآمد و آن سرهنگان تمام مست شدند . آن حاميان جوقجوق ميرسيدند و شراب ميخوردند و ميگذشتند .
بهروز از دور در كنجى نشسته بود و نگاه مىكرد تا از شب نيمى درگذشت .
آن عيار توكل بر خداى تعالى كرد و برخاست و آن شمع برداشت و اندكى داروى بيهوشانه بر سر آن شمع ريخت و دماغ خود را بگرفت و دليروار پيش آن قوم آمد و سلام كرد و آن شمع را بر كرد و در ميان آن قوم نهاد و نقل را در نظر ايشان نهاد و بنشست . آن قوم نگاه كردند ، درويشى ديدند خرقه پوشيده بود ؛ تصور كردند كه مرد درويش است بتوقع آمده است . باهم گفتند مرد درويش است به دو انعامى كنيم .
بهروز عيار بنشست . ايشان شراب ميخوردند و از آن نقل مىچشيدند و بوى آن شمع در دماغ ايشان ميرسيد . تا بهروز عيار نشستن چند جوق كه در گرد شهر ميگشتند و پاس ميداشتند ميرسيدند و شراب ميخوردند و مىگذشتند . تا از آن سرهنگان يكى جام شراب بدست بهروز داد ، بهروز بستد و دركشيد و پر كرد و بعوض بداد و بازبستد و پر كرد و به ديگرى بداد تا تصرف كرد و ساقى شد و [ بيهوشانه ] در شراب انداخت و در گردش درآورد . هركس كه ميرسيد مىداد ، هركس كه از آن جام مىخورد هنوز ده قدم نرفته بودى كه بيفتادى و بيهوش شدى .
مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه آن عيار چابكدست آن شب از عسسان اسطنبول چهل كس را شراب داد و ايشان جمله بىخود شدند و سر در خواب نهادند و آن مجلس را با شراب و پاسبانى جمله به بهروز عيار بگذاشتند . چون بهروز عيار چنان بديد برجست و خنجر بركشيد و آن جمع را سر از تن جدا كرد و پيش در زندان آمد . در زندانرا آن چابك دست عيار برگشود . بعد از آن بسر وقت مظفر شاه آمد و او را از خواب بيدار كرد . چون شاهزاده را از خواب بيدار كرد ، شاهزاده نگاه كرد ، شخصى را ديد خنجر خونآلود در دست . بترسيد و گفت چه كسى و بچه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 425
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٢٥