تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
مىكرد كه او را كجا دربند كرده‌اند تا بعد از سه روز كه طلب كرد بدان موضع رسيد كه شاه‌زاده دربند بود . ميان شهر بر سر چهار سوى بازار زندانى بود ، شاه‌زاده را آنجا دربند كرده بودند . هنوز مظفر شاه را پيش ملك ارغوش نبرده بودند . پنجره‌يى بود ، شاه‌زاده در قفاى پنجره دربند بود و دايم خلق شهر اسطنبول بيامدندى و در پيش آن پنجره بايستادندى و با مظفر شاه سخن گفتندى . مظفر شاه در قفاى آن پنجره گريان و نالان نشسته بود . در انديشهء آن‌كه كارش بچه خواهد رسيدن و مرا از بند و زندان كه خواهد رهانيدن ؟ به‌روز عيار را چون معلوم شد كه شاه‌زاده اينجا دربند است با خود گفت نوعى بايد كردن كه مظفر شاه را ببرم كه اگر سپاه ايران خواهند كه به صورت جهانگيرى اين شهر را بستانند عظيم مشكل باشد كه اين شهر را بجنگ گرفتن عظيم دشوارست . اما شاه‌زاده را از اينجا بيرون بردن عظيم آسانست . مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه به‌روز عيار درين فكر بود كه از ناگاه غوغايى برخاست . خلق دور شدند . به‌روز نگاه كرد ، قيصر روم را ديد كه با طيفور شوم و شاه شجاع و جمعى از مبارزان يمن و روم رسيدند كه بپاىتخت ملك ارغوش فرنگ مىرفتند . گذار ايشان بر در زندان بود . قيصر روم گفت اين ايرانى را نيكو نگاه داريد و شب‌وروز در پاس او باشيد كه چون ملك ارغوش فرنگ طلب كند شما را نيكو انعام كنم . حكم كرد تا هزار دينار بدان سرهنگان چند كه در پاس او بودند انعام كنند « 1 » و بگذشت . به‌روز عيار آنجا بود « 2 » تا وقتى كه شب درآمد . آن چند كس كه در پاس بودند مشعله‌يى بركردند و آنجا مىبودند و شراب ميخوردند و پاس ميداشتند . به‌روز عيار تا وقت صبح در كمين ايشان بود ، ايشان هيچ خواب نكردند . بنوبت ده‌ده پاس ميداشتند . به‌روز گفت اين حرام‌زادگان هيچ خواب نمىكنند ! ميان بازار است و گدار ، جملهء حاميان در گذار ؛ در شبى چند نوبت گذار ايشان بر در زندانست ، نوعى بايد كردن كه بيكبار در خواب شوند . صبر كرد تا روز شد . به‌روز عيار اسباب عيارى بر خود راست كرد . شمعى بستد و اندكى از نقل و قند و
هامش
( 1 ) - در اصل : كرد . ( 2 ) - در اصل : تا شب آنجا بود .