ملاحان از اسطنبول آمدند ، بطلب ماهى . سيلاب ملاح گفت چون بود كه اين نوبت دير آمديد ؟ ملاحان گفتند دير آمدن ما از بهر آن بود كه گفتيم بنگريم كه ملك عسطور آن جوان ايرانى را پيش ملك ارغوش برد ؟ ملك ارغوش با او چه خواهد كردن ؟ او را بر سر چهار سوى بازار دربند كردند و ملك ارغوش به دو التفات نكرد و او را نيز هنوز پيش ملك نبردند ، ما از آنجهت دير آمديم . پير ملاح گفت كشتى پيش آريد كه ماهى در كشتى اندازيم . ملاحان گفتند اين چندين ماهى درين اندك روز از كجا آوردى ؟ سيلاب ملاح گفت از بركت اين شخص كه درين چند روز اينجا بود ، اين همه ماهى گرفتم . گفتند چهكسى است اين ؟
گفت مرد درويشى است اما عظيم بلندهمت و مباركقدم است . آرزوى ملك اسطنبول دارد . او را نيز با خود به اسطنبول بريد كه هوس تفرج دارد . گفتند منت داريم . چون كشتى پر ماهى كردند بهروز را در كشتى نشاندند . سيلاب بسيار وصيت كرد در نگاه داشتن بهروز عيار . بهروز سيلاب را وداع كرد و با آن ملاحان راه شهر اسطنبول در پيش گرفت و برفت و در راه خيلى انعام با ملاحان كرد . ايشان كشتى مىراندند تا به اندك روزگارى به اسطنبول رسيدند . بهروز عيار نگاه كرد ، شهر [ ى ] ديد عظيم و برج و باروى عظيم بلند از سنگ خاره ساخته . آب دريا بر برج و باره مىزد و مىگذشت چنانك كشتى [ كه ] ازين طرف ميرفت درست بر در دروازه بايستادى . بهروز گفت اگر اين شهر بجنگ بايد گرفتن عظيم دشوار باشد .
چون توان گرفتن ؟ ملاحان كشتى را بر در دروازه آوردند و از دور بازداشتند بعد از آن ماهىها را در زورقى نهادند و كمكم در شهر مىبردند و خلق مىخريدند .
بهروز در شهر اسطنبول درآمد ، شهرى ديد عظيم بزرگ . بهروز عيار شهر مصر را تفرج كرده بود و تصور مىكرد كه از شهر مصر بزرگتر شهرى نباشد .
چون اسطنبول را بديد چون مصر پنج بود در بزرگى و غلبگى . بهروز عجب ماند و در آن شهر مىگشت و قوام كار خود نگاه ميداشت و مظفر شاه را طلب
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 423
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٢٣