سيلاب گفت مباركقدم ، چه باشد كه اگر ترك مسافرت كنى و اينجا باشى تا من دختر خود را به تو بدهم و باهم باشيم و باهم ماهى مىگيريم و ملاحان مىآيند و ماهى مىبرند به اسطنبول . چون من بميرم كشتى و دام به تو بگذارم كه بيادگار من در عالم نگاه دارى .
بهروز عيار گفت اى پدر من نتوانم اينجا بودن كه من خويش و پيوند و برادر و مادر دارم و جمله مردم منعم و توانگرند و من به اختيار خود سياحت قبول كردهام كه هر روز بجايى و هر شب بمنزلى باشم ، ترا كرم بايد كردن و مرا به اسطنبول روانه بايد كردن كه دلم دربند آنست كه اسطنبول را تفرجى كنم . پير ملاح گفت آرى بدبختى از تو نخواهد رفتن كه از مادر بدبخت آمدهاى . بهروز عيار بخنديد و گفت اى پير تو اين زمان نگفتى كه مباركقدمى ، باز مىگويى كه بدبختى ؟ پير گفت از بهر آنكه سخن مرا قبول نمىكنى . هزار كس در آرزوى آنست كه من ايشانرا قبول كنم ، نمىكنم ، تو رد ميكنى ؟ بهروز گفت اى پير در اين سه روز كه اين سه دام انداختى و ماهى گرفتى چند ارزد ؟ پير ملاح گفت آنچه من گرفتم دو دينار ارزد و اما بدولت تو بهر دامى پنج دينار ارزد . بهروز دست در كيسه كرد و چند تنگه زر سرخ بيرون آورد و بسيلاب داد و گفت هان بستان و خرج روزگار خود كن و نوعى كن كه من زودترى به اسطنبول روم . پير ملاح عجب ماند و بهروز را عظيم حرمت داشت و گفت دست مبارك و قدم مبارك دارى ! بندگى كنم . چون ملاحان بيايند ترا بفرستم . اما تو يك كار بكن ، در اسطنبول دزد و دغل بسيارند و تو خيلى زر با خوددارى . مبادا كه از تو ببرند ، به من بسپار ، چون بازگردى بامانت به تو بازدهم . بهروز گفت اى پير تو مگر زر دوست ميدارى ؟ گفت بلى ، گفت كه باشد كه زر دوست ندارد كه دنيا و آخرت به دو بدست مىآيد !
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه بهروز عيار سه روز ببود . بعد از سه روز
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 422
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٢٢