تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
شاه‌زادهء ملك آذربايگان كه عم‌زادهء فيروز شاه است ، او را گرفته با خود آورده‌اند و بزارى تمام به اسطنبول بردند . دانم كه ايرانيان در عقب خواهند آمدن و فتنهء عظيم خواهد برخاستن كه هرجا كه قدم شوم ايرانيان برسد ديگر آنجا خير و بركت نماند . تو مرد درويشى ، بىدست و پا در ميان فتنه بمانى . بهروز عيار گفت ما مردمان درويشيم ، ما را با فتنه و كار ملكان چه كار ؟ غايت بودن من در اسطنبول ده روز باشد كه تفرجى كنم و زود بازگردم كه غرض من تفرج است كه يك نظرى ببينم . سيلاب گفت تو دانى ، چندان صبر كن كه ملاحان از اسطنبول بيايند كه تا ماهى برند ، من ترا بديشان سپارش كنم كه ترا ببرند و بيارند . بهروز گفت كه روا باشد . پير ملاح گفت اين دام را به نيت تو در آب خواهم انداختن تا بنگريم كه نيت تو چونست . به‌روز گفت روا باشد . سيلاب ملاح گفت به نيت اين درويش ! و دام در دريا انداخت . چون لحظه‌يى شد دام گران شد ، چندانك جهد كردند كه دام را از آب بركشند نتوانستند از غايت گرانى ؛ به‌روز عيار را نيز بمدد طلب كردند ، به‌روز نيز در كشتى درآمد ؛ بسيار جهد كردند ، چون دام از آب بيرون كشيدند بسيار ماهى در دام گرفتار شده بودند . اما راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه سيلاب ملاح چون چنان بديد عظيم خرم شد . گفت اى درويش عظيم مبارك قدمى ! خيلى ماهى در دام من افتاد ! بده نوبت چندين ماهى نمىگرفتم كه در بار اول گرفتم . اما اين نوبت دوام بيازمايم كه چونى . بار دوام دام در آب انداخت . از اول بيشتر ماهى بيرون آمد . ملاح گفت خوش‌روى و مبارك‌قدم مرد [ ى ] هستى ! خان‌ومان مرا آبادان كردى ! اما هرچه در عالم هست تا سه بار بايد آزمودن . من نير ترا تا سه بار بيازمايم . بار سيوم دام در آب انداخت ، از بار دوام و اول بيشتر بيرون آمد . سيلاب حيران شد و گفت من ديگر ترا از پيش خود نمىگدارم كه قدم تو عظيم مبارك است . اى درويش نام تو چيست ؟ به‌روز گفت نام من مبارك‌قدم است !
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 421 | مولانا محمد بن احمد بيغمى