تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠

29 تسخير اسطنبول

راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه به‌روز عيار ، آن كاردان طرار ، رو به اسطنبول نهاد . به صورت درويشى خود را برآراست و شب‌وروز ميرفت ، منزل به منزل تا بر كنار درياى اسطنبول رسيد . رودخانه‌يى ديد كه آب آن در دريا ميريخت و بر لب آن رودخانه خانه‌يى چند از نى ساخته بودند و پير ملاح با چند شاگرد دام در آب انداخته بودند و صيد ماهى مىكردند . به‌روز عيار چون بدانجا رسيد دانست كه فتح او از پيش ايشان خواهد بودن . پيش رفت و بر آن قوم سلام كرد . پير ملاح را سيلاب نام بود . به‌روز عيار را جواب داد و گرم بپرسيد و گفت خوش آمدى و از كجا مىآيى و به كجا ميروى ؟ به‌روز گفت مرد سياحم ، گرد عالم گرديده‌ام و بسيط جهان گشته‌ام . جملهء تركستان و هندوستان و ايران و توران تفرج كرده‌ام ، مگر كه ملك مغرب نديده‌ام . حال هوس كرده‌ام كه اسطنبول را ببينم تا از آنجا نصيب كجا باشد . سيلاب گفت اى درويش اسطنبول شهر ديدنيست ، اما اكنون نرفتن به اسطنبول اوليترست كه مقدمهء فتنه در اسطنبول پيدا شد كه قيصر روم ملك عسطور رومى از ايرانيان گريخته آمد و جوان ايرانى مظفر شاه نام ،