روز ديگر ملك داراب بر تخت برآمد و بار داد تا جملهء بزرگان درآمدند و در پيش ملك داراب خدمت كردند و هريك بر جاى خود قرار گرفتند . ملك داراب گفت اى حكيم به تدبير كار مظفر شاه مشغول مىبايد شدن تا بدانيم كه حال او چيست و قيصر او را كجا برد و با او چه كرد . طيطوس حكيم گفت ما را جاسوسان خبر چنين دادند كه قيصر روم به اسطنبول رفته است . بپاىتخت ملك ارغوش فرنگ ، اما نميدانيم كه با شاهزاده مظفر شاه چه كردند . ما را مرد خردمند عاقل بايد كه به اسطنبول برود و از حال شاهزاده بازداند و اگر تواند آن شاهزاده را به صورت عيارى بيارد ، كار دشوار بر ما آسان شود و اگر نتواند آوردن از صورت حال تمام آگاه شود و خبرى از براى ما بيارد كه سپاه ما را چون بايد رفتن .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون طيطوس حكيم اين سخن بگفت ملك داراب گفت كه را بفرستيم ؟ آشوب عيار گفت من بروم . بهروز عيار گفت تو از راه رسيدهاى و زحمت ديو و جادو كشيدهاى ، تو آسايش كن تا من بروم و خبرى بيارم و اگر توانم مظفر شاه را بيارم و اگر نتوانم خبرى بيارم . فيروز شاه گفت مرا نيز نظر بر طرف تو بود . بهروز عيار كارسازى كرد و آنچه اسباب راه اسطنبول بود برداشت و يارانرا وداع كرد و راه اسطنبول در پيش گرفت و برفت و ايرانيان در شهر قيصريه بعيش و عشرت و انتظار خبر بهروز عيار كه كى بيايد و چه خبر آرد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 419
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤١٩