عياران سپاه ايران از بهروز عيار و طارق عيار از در بارگاه ملك داراب درآمدند ، دست آشوب را گرفته درآوردند . آشوب درآمد و بدويد و دست ملك داراب را ببوسيد و در پيش فيروز شاه خدمت كرد . مبارزان ديگر يكانيكان او را در كنار گرفتند . طيطوس حكيم گفت اى آشوب ، مظفر شاه و توراندخت كو ؟ آشوب عيار گفت توراندخت بر كنار سپاه است و مظفر شاه را قيصر روم در راه بگرفت و به اسطنبول برد . گفتند كه قصه چون بود ؟ آشوب عيار به زانو درآمد و آنچه رفته بود از حكايت جندله و پير يزدانپرست و روحانهء پرى و رفتن او و گرفتن جندله را و رفتن بدرياى ظلمات و كشتن آن گاو جنى و بيرون آوردن آن درج از شكم او و پريدن آن [ دو ] مرغ و باطل شدن آن طلسمها و گرفتار شدن مظفر شاه و بردن به اسطنبول و آوردن توراندخت ، آنچه رفته بود از اول تا آخر جمله را بگفت . مستمعان چون آن قصها شنيدند هزار آفرين بر جان آشوب عيار كردند كه خيلى مردانگيها كرده بود . آشوب گفت توراندخت را استقبال كنيد كه بر كنار سپاه رسيده است .
ملك داراب و فيروز شاه حكم كردند كه جملهء خاتونان اردو از عين الحيات و جهانافروز و شفاء الملك و گلاندام و گلنوش با كنيزكان و خدمتكاران استقبال توراندخت كردند . او را ديدند بر كنار چشمهيى فرود آمده بود ، ضعيف و زرد و نزار شده از جور سفر و زحمت ايام . چون دختران بديدار يكديگر رسيدند و يكديگر را در كنار گرفتند و پرسش كردند ، توراندخت بگريست در فراق مظفر شاه و آنچه بر سر او گدشته بود از اول تا آخر جمله را بگفت . از آنجا در ميان سپاه آمدند و در بارگاه عين الحيات فرود آمدند . ملك داراب و فيروز شاه بديدن توراندخت آمدند و از زحمت روزگار او را پرسش كردند . بعد از آن خبر مرگ پدرش وليد خالد بگفتند .
توراندخت گريان شد و گفت بخت از من برگشته است و سعادت از من رميده است كه گاهى بدست ديو و پرى گرفتارم و گاهى بدست جادو و گاهى بفراق عزيزان ميسوزم . پس آن روز بعزاى پدر مشغول شد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 418
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤١٨