اما چون بپاى مركب ميرفتند ، چند منزل در راه بودند ، تا بسرحد مملكت روم رسيدند كه حد آبادانى بود . روحانه از براى ايشان مركب ديگر بياورد تا توراندخت سوار شد . روحانه گفت اكنون مرا اجازت فرماييد كه من ميروم . جندله گفت مرا نيز بگداريد كه سر خود گيرم . آشوب گفت آن تعلق بملكه روحانه دارد . گفت كه با من شرط كرده بودى كه ترا هلاك نكنم . آشوب گفت من بر آن شرطم . زندهات به دو مىسپارم كه اگر خواهد بكشد و اگر خواهد بگدارد . جندله گفت من خون خود را به تو حواله كردم و به تو بخشيدم . مرا بكش و بدست اين رعنا مده كه مرا در ميان ديو و پرى به شهر پريان خواهد بردن . آشوب گفت او داند . پس يكديگر را وداع كردند . روحانه ريسمان در بينى جندله كرد و روان شد و برفت .
ازين طرف مظفر شاه و توراندخت و آشوب عيار روانه شدند . چون بدان ولايت رسيدند از احوال سپاه ايران پرسيدند ، گفتند كه قيصريه را ايرانيان گرفتند و شاه سرور يمنى مسخر شد و قيصر روم منهزم شد . ايشان ايمن و آسوده ميرفتند .
قضاى خداى تعالى چنان بود كه قيصر روم شبيخون كرده و شكست يافته به اسطنبول مىگريخت . كنار بيشهيى بود ، بىاختيار بديشان رسيدند . سپاه گريخته بمظفر شاه رسيدند قصد گرفتن او كردند . طيفور وزير با ايشان بود مظفر شاه را بشناخت ، گفت اين عمزادهء فيروز شاه است كه در طلب توراندخت رفته بود .
گردش درآييد كه فتحى عظيم است ! گرد مظفر شاه درآمدند ، آشوب اين قدر كرد كه توراندخت را در بيشه برد . لحظهيى مظفر شاه بكوشيد . عاقبت او را بگرفتند و بسته بر طرف اسطنبول بردند . بناچار آشوب عيار توراندخت را بر طرف سپاه ايران برد . سپاه ايران بر در شهر قيصريه فرود آمده بودند . فتح كرده و قيصريه را گرفته و عسطور گريخته و شاه سرور يمنى و اسكندر شاه و مسروق بن عتبه با ايشان يكى شده بودند . اما خاطر ايشان از بهر مظفر شاه متغير بود كه غوغا برآمد كه آشوب عيار آمد !
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 417
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤١٧