بعد از آن باتفاق پيش پير يزدانپرست آمدند و آنچه رفته بود جمله را حكايت كردند . پير يزدانپرست خرم شد و گفت شكر خداى تعالى را كه شاهزاده را بمراد رسانيد . اكنون شما نيز در حق من كرم كنيد كه بر شما حق دارم . گفتند بگو تا بجاى آوريم . اسماعيل گفت امشب سروش عالم غيب در گوش جانم ندا كرد كه وقت آنست كه روح تو ازين كلبهء خراب بدار البقا پيوندد و مرغ جان تو ازين قفس گلين بسرا بوستان قدس پرواز كند و ازين محنتآباد دنيا بسراى آخرت آيد ، كه ترا ازين دنياى ناپايدار غدار نصيب همين بود . اكنون اى برادران مرا سفر آخرت در پيش آمده است ، ميروم براهى كه همه را بدان راه بايد رفتن كه بر عمر و بر مال و زور و شجاعت و دولت هيچ اعتماد نيست . عاقبت ببايد گداشتن و از سر ضرورى ببايد رفتن . چندانك اينجا بودم اين كنج اختيار كرده بودم و از خود و از خلق عزلتى داشته بودم و دايم با دوست مشغول بودم و اكنون نيز پيش دوست ميروم . شما چندان صبر كنيد كه چون من بميرم مرا در خاك كنيد و بعد از آن هرجا كه خواهيد برويد . بعد از آن گفت شما زمانى بيرون رويد كه از « 1 » طلب ما آمدهاند . ايشان از آن غار بيرون آمدند .
راوى داستان روايت مىكند كه چون لحظهيى برآمد ، در غار درآمدند ، اسماعيل جان بجان آفرين تسليم كرده بود . آشوب عيار و شاهزاده مظفر شاه بهر دو كار اسماعيل را تميز كردند و به خاك سپردند . چون از كار او بپرداختند مظفر شاه گفت ما را بلشكرگاه بايد رفتن . روحانه گفت كه سپاه شما كجاست . گفتند در روم بود كه ما جدا شديم ، دانيم كه هنوز در روم باشند . روحانه گفت من با شما بيايم و شما را بدان حد برسانم . آشوب عيار باز بر گردن جندله نشست و روحانه توراندخت را برداشت و شاهزاده مظفر شاه سوار شد و از آن دره بيرون آمدند و راه سپاه ايران در پيش گرفتند . بدلالت روحانه ميرفتند كه هرچند بقدم پرىزاد اندك راهى بود ،
هامش
( 1 ) - در اينجا « از » بجاى « در » به كار رفته است .