در دشت و صحرا مىپريدند تا هنگام سحر بدان باغ و آن موضع رسيدند كه توراندخت آنجا بود . چون بدان موضع رسيدند توراندخت همچنان نشسته بود و دل در كرم خداى تعالى بسته بود كه ايشان رسيدند و آنچه رفته بود جمله را بازگفتند . توراندخت خرم شد و به پا برخاست . آن گنبد هيچ نگرديد تا وقتى كه توراندخت از آن گنبد بيرون آمد . چون بيرون آمد آن گنبد در چرخ درآمد و در زمين فرورفت و ناپديد شد . ايشان خرم شدند . جندله گفت دست از من بداريد كه طلسمها جمله باطل شد . روحانه گفت حاليا با تو كار داريم ! روحانه به آشوب گفت زود مىبايد رفتن . من توراندخت را بردارم و تو بر گردن جندله نشين كه زود پيش مظفر شاه رويم كه نه وقت تعلل كردن است .
پس توراندخت را روحانه برگرفت و آشوب عيار بر گردن جندله نشست و راه در پيش گرفتند و از آن كوه و بيابان كه گل تيره و صحراى محترقات و آن هفت كوه و درياها [ بود ] مىگدشتند و خيلى منازل و جزيرها قطع مىكردند تا بعد از چند منزل بدان منزل رسيدند و بر در آن غار فرود آمدند . پير يزدانپرست را معلوم شد ، شاهزاده مظفر شاه را خبر كرد كه اينك رسيدند . مظفر شاه از آن غار بيرون آمد و ديدار عزيزان را بديد و بغل برگشود و توراندخت را بديد و دركنار گرفت و زارزار بگريست . توراندخت سر در قدم مظفر شاه نهاد و گفت شكر يزدان پاك را كه مرا بديدار تو رسانيد . مظفر شاه آفرين بر جان آشوب عيار كرد . آشوب گفت اى شاهزاده اين بتوفيق خداى تعالى بود و از دولت شاهزادهء كوه قاف ، دختر ملك قبط پرى روحانه خاتون ، كه در حق ما هيچ تقصيرى نكرد و آنچه وظيفهء غريبنوازى بود با ما بجاى آورد . [ مظفر شاه گفت ] كجاست تا وى را ببينم . آشوب گفت اى ملكه خود را بشاهزاده بنما . روحانه خود را بنمود . مظفر شاه او را بديد و بر وى سلام كرد . روحانه نيكو شاهزاده را پرسش كرد . نگاه كرد ، جندله را بديد ، لعنت چند بر وى كردند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 415
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤١٥