تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
بود و هيچ از حال آشوب عيار آگاهى نداشت كه تا دردش بغايت رسيد ، بدرگاه خداى تعالى بناليد و از سر سوز نياز كرد و از بىطاقتى راز كرد و گفت بعزت نيكان درگاهت و بحرمت مقبولان در راهت ، و بحرمت زنده‌داران شب تار و بحرمت زنده‌دلان ابرار ، و بحرمت انبياى مرسلين و بحرمت اهل يسار و اهل يمين ، و به حق آه سحرى عاشقانت و به حق ذوق دل عارفانت ، بحرمت آب ديدهء يتيمان و بحرمت سوز سينهء اسيران ، و بحرمت صدق صادقان و بحرمت آب چشم عاصيان كه مرا ازين بند و بلا برهانى و بديدار دوستان و عزيزان برسانى . شاه‌زاده با قاضى حاجات در مناجات بود كه ناگاه به امر إله آن خندق آتش ناپديد شد و آن حرارت و گرمى فرونشست . چون مظفر شاه سر از سجده برداشت و آن قدرت خداى را مشاهده كرد ، باز سر به سجده نهاد و شكر كرد و گفت الهى شكر كرم و فضل تو كه مرا از بند طلسم آتش رهانيدى ! برجست و اسب زين كرد و سوار شد و رو بكوه نهاد تا بدان دره درآمد . آواز اسماعيل شنيد ، بر در غار آمد ، سلام كرد . اسماعيل جواب داد . مظفر شاه اجازت ديدار طلب كرد ، آواز آمد كه در آب غسل كن و بيا . مظفر شاه بر كنار حوض رفت و غسل كرد و جامه در پوشيد و پيش اسماعيل آمد و سلام كرد و دويد دست اسماعيل ببوسيد . اسماعيل گفت كه تو مظفر شاهى كه از خندق سحر امشب خلاص شدى ؟ مرا امشب سروش خبر تو گفت . آشوب عيار نيز فرصت يافت و جندلهء جادو گرفتار شد . اينجا در پيش من مىباش كه ايشان نيز اينجا خواهند آمدن . مظفر شاه قبول كرد و در پيش اسماعيل مىبود و با او طاعت مىكرد و شكر خداى تعالى بجاى مىآورد و انتظار آشوب عيار مىكرد . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون آشوب عيار بر گردن جندله نشست و روحانه در عقب او ، روانه شدند . اول شب بود كه روان شدند . در آن شب تار آشوب عيار بر گردن آن غدار و روحانهء پرى در عقب بر اوج هوا مىرفتند و