تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣
بر سنگ سياهى كنده بود ، بيرون آورد و بدان دريا نمود ، آن دريا در جوش و خروش آمد ، بعد از لحظه‌يى گاوى عظيم سر از دريا بيرون كرد سرى بزرگ و چشمهايى سرخ در حدقهء سر در گردش ، و شاخهاى دراز ، كم‌كم آن گاو بيرون مىآمد ، گاوى مانند فيلى نعره‌زنان كه از آواز نعرهء او شير را زهره بدريدى ، عظيم باهيبت و باصلابت بيرون آمد و رو بديشان كرد . آشوب عيار و روحانه هر دو بترسيدند و از سهم آن جانور بلرزيدند . آشوب گفت اى غدار مكار ، اى سگ جادو ، اينك اين‌جادو بيرون آمد ، چه بايد كردن ؟ جندله گفت او را شكم بايد دريدن كه در شكم او درجيست و سر آن درج بايد گشودن كه دو مرغ سياه از آن درج بپرند . آنگاه اين طلسمها باطل شود ، آشوب عيار گفت اى ملكه من خوف دارم پيش اين گاو رفتن كه عظيم هيبتى ازين گاو بر دل من نشست . روحانه گفت اى عيار اين گاو نيز ديو است ، آن اسم اعظم بخوان و پيش رو كه ناچار است . آشوب توكل بر خداى تعالى كرد و اسم اعظم خواندن گرفت و خنجر بركشيد و رو بدان گاو نهاد و آن اسم اعظم ميخواند ؛ و آن گاو نيز از نسل جنى بود ، از بركت نام خداى تعالى آشوب عيار را نمىديد ، تا آشوب پيش رفت و خنجرى بر شكم آن گاو زد و شكم آن گاو را بدريد . گاو درافتاد و آلت شكم او جمله در خاك ريخت . آشوب بمرگ آن گاو عظيم خرم شد و دست در شكم آن گاو كرد ، چنان كه جندله گفته بود درجى از پولاد بيرون آورد و سر آن درج پولاد برگشود ؛ دو مرغ سياه از آن درج بدرآمدند و پرواز كردند و برفتند . جندله گفت اكنون ايشان هر دو خلاص شدند و آن طلسم آتش باطل شد و هم طلسم گنبد باطل شد . اكنون دست از من بداريد روحانه گفت هنوز با تو كار داريم . ديگربار آشوب عيار بر گردن جندله بنشست و رو بتوران‌دخت نهادند . اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه شاه‌زاده مظفر شاه در ميان آن خندق آتش بسر ميبرد و از آن ميوهء درخت مىخورد . اما عظيم به زحمت
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 413 | مولانا محمد بن احمد بيغمى