تو باد بدان حال ! اما اميد بفضل و كرم خداى تعالى دارم كه از بركت همت شما از بند برهم و مظفر شاه نيز از آن بند خلاص شود . روحانه گفت اى توران دخت معلوم دان كه من خواهر قيسانم ، آنك ترا از سر بام ربود و جندلهات از دست او ستاد ، هرچند كه پدرم ملك قبط پرى برادرم را بسيار منع كرد كه چرا چنين كردى و آن عورت را در دست آن حرامزاده بظلم انداختى . فرداى قيامت جواب خداى تعالى چه گويى ؟ برادرم را سوگند داد كه ديگر چنين حركتى نكند . من شرط كردم و نذر كردم ، باشد كه ترا از بند خلاص گردانم . حاليا يزدان تقدير كرده بود كه به خدمت پهلوان آشوب رسيدم ، او نيز خيلى مردانگى كرد تا قصه بدينجا رسيد كه جندله بدست آمد ، ديگر كارها آسان خواهد بودن .
حاليا با ما همتى بدار كه بدرياى ظلمات خواهيم رفتن كه كليد اين طلسمها در آن درياست . توراندخت گفت برويد كه شما را بخداى تعالى سپردم . پس جندله را بضرب خنجر در پيش انداختند و آشوب عيار بر گردن جندله نشست و روانه شدند .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه اول روز بود كه بر اوج فلك روان شدند .
شب هنگامى بدان موضع رسيدند . [ از ] خيلى بيشه و كوه و بيابان و انواع زمينها گدشتند تا بدان معدن رسيدند . چون بر كنار آن دريا رسيدند آشوب نگاه كرد دريايى ديد بىكرانه و بخارى عظيم از آن دريا بر بالا مىشد ، مثل دودى ، و عالم از آن بخار سياه و تاريك ميشد ؛ آن موضع از آن بخار چنان بود كه انگشت بديده راه نداشت . روحانه گفت اى آشوب بدانك اين عظيم جاييست ، هيچكس از ديو و پرى ، از وحوش و طيور بدين موضع نمىرسند و درين دريا هيچ جانور نيست ، نه ماهى و غيره . انشاء اللّه كه يزدان راست آورد . حاضر بايد بودن كه جندله نگريزد . چون بر لب دريا رسيدند آشوب عيار گفت هان اى جندله زود بگوى كه چه بايد كردن . جندله گفت در قفاى موى من مهريست بيرون آريد و بدين دريا نماييد تا چه پيدا شود . آشوب عيار دست در موى جندله زد ، مهرى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 412
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤١٢