اين فعل بد تست كه پيش و از تو آمده است ، اكنون فايدهات نخواهد بودن . جندله گفت گيرم كه مرا گرفتى ، با خواهرم عاجله چه خواهى كردن كه او در سحر هزار همچون منست . روحانه گفت حاليا تو بجزاى خود برس كه خداى تعالى او را نيز دفع كند .
بعد از آن آشوب عيار چوبى ببريد و گرد جندله برآمد و ضرب چوب برو بگشود و چندان چوب بر اعضاى او زد كه جملهء اندامش خونآلود شد و خون از هر طرفى روان شد تا عاقبت عاجز شد ، از ضرب چوب خوردن . وقت بود كه هلاك شود ، زينهار خواست . با روحانه گفت كه بگوى كه از من چه ميطلبى و چه مراد دارى كه مرادت را برآرم . روحانه گفت حاليا تو بجزاى خود برس و تن « 1 » بكشتن بنه كه ترا بخواهم كشتن و اگر ميخواهى كه ترا نكشيم بيا اين هر دو طلسم را باطل كن تا اين هر دو وجود برهند . جندله گفت اگر جملهء ساحران عالم گرد شوند چون مراد دل من نباشد نتوانند اين دو طلسم را باطل كردن . اكنون شما مرا ميكشيد اين هر دو طلسم باطل نخواهد شدن و اين هر دو درين طلسمها هلاك خواهند شدن . روحانه گفت خلاص ايشانرا بگوى تا ترا هلاك نكنيم . جندله گفت كه با من شرطى بكنيد كه چون من اين هر دو طلسم را باطل كنم شما قصد كشتن من نكنيد . آشوب عيار سوگند ياد كرد كه چون تو اين طلسم را باطل كنى من نيز ترا نكشم . جندله گفت در قفاى اين كوه دريايى هست كه آن را درياى ظلمات گويند . اين طلسمات را كليد در آن درياست ، آنجا بايد رفتن تا اين طلسم باطل شود . آشوب گفت اى ملكه ، تو چه مىگويى ؟ روحانه گفت ناچار است ، ببايد رفتن . پس جندله را برگشودند .
آشوب عيار بر گردن جندله نشست و ريسمانى در آن سوزن پولاد بگدرانيد و بدست گرفت و روحانه در عقب . اول پيش توراندخت آمدند روحانه توران - دخت را پرسش كرد و از رنج بند سؤال كرد . توراندخت گفت چنانم كه دشمن « 2 »
هامش
( 1 ) - در اصل : تنه .
( 2 ) - در اصل : دشمنان .