بسر خنجر اعضاى او را مجروح كرد و خون از اعضاى او روان شد . توراندخت مىديد كه آشوب با جندله چها مىكرد ؛ اما جندله او را نمىديد . در برابر درختى ديد ، آشوب او را بر آن درخت كشيد و جندله را برهنه كرد . او جهد مىكرد كه خود را برهاند و نمىتوانست ، تا آشوب عيار او را بر آن درخت بست محكم ، آنگاه جوالدوزى از پولاد بيرون آورد كه در دماغش گذارد « 1 » ، كه از بهروز عيار ديده بود كه در آن روز كه به سياهغار در طلب فيروز شاه و امرا رفته بودند كه قنطرهء جادو ايشانرا در سياه غار دربند كرده بود ، او با عياران بسياهغار رفتند ، چون مقنطره را گرفتند بهروز جوالدوز پولاد در دماغ او گدرانيده بود كه او را جملهء سحرش از خاطر رفت ؛ كه هركه پولاد با خود نگاه دارد از شر ديوان و جادوان ايمن باشد .
چون آشوب جوالدوز بيرون آورد :
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه جندله را بينى بس بزرگ بود ، آشوب بينى او را بگرفت و زور كرد و جوالدوز را بگذرانيد . جندله را عظيم دردش كرد و از صلابت آن درد جملهء سحرش از خاطر رفت . آشوب ايمن شد بعد از آن خود را آشكارا كرد . جندله نگاه كرد جوانى را ديد سرخچهره ، بزرگ ريش ، مرد باهيبت و باصلابت ، سبلتها تا بنا گوش كشيده و خنجرى چون قطرهء آب در دست گرفته و در برابر جندله ايستاده . جندله عظيم بترسيد . در آن حالت روحانه پيدا شد ، چون آشوب را ديد كه جندله را بدان خوارى « 2 » و زارى گرفته و بر درخت بسته و برهنه كرده ، روحانه بغايت شادمانه شد و آفرين بسيار بر آشوب عيار كرد و گفت اى پهلوان و اى مبارز جهان ، عظيم كارى كردى و جهانى را از دست اين حرامزاده رهانيدى ! پدرم ملك قبط پرى بدين كار عظيم منت دار و برادرم قيسان « 3 » عظيم خرم [ خواهد ] شد . جندله گفت آرى اى رعنا تو اين بلا بر سر من آوردى و اين آدمى را تو اينجا رسانيدى و گرنه او بهزار سال اينجا نتوانستى آمدن . روحانه گفت
هامش
( 1 ) - در اصل : گذارند .
( 2 ) - در اصل : خارى .
( 3 ) - اين رسم در بعض موارد قبس يا قيس و غالبا قيسان و گاه قبسان ضبط شده است .