خدمتكارى دارد آشوب عيار نام ، در طلب من با روحانهء پرى ، آن رعنا دختر ملك قبط پرى ، بدين طرف آمدهاند . من بشتاب تمام در عقب آمدم كه اول كار او را تمام كنم بعد از آن شما را بزارىزار هلاك گردانم . اكنون راست بگوى كه آن عيار با روحانه اينجا آمدند يا نه ؟ توراندخت گفت اى ملكهء كوه قاف هيچ ديو و پرى در كوه قاف زهرهء آن ندارند كه توانند گرد اين موضع گردند ، اگر به مثل مرغ بپرد ، از هيبت تو بال و پر بيندازد و اگر شير بگذرد پنجه بيندازد . آشوب عيار اينجا چون بيايد ؟ كرا زهره و جگر آن باشد ؟ جندله گفت اگر آشوب خواهد كه بدينجا بيايد به پنجاه سال نتواند اما « 1 » آن رعناى بريده گيس روحانه او را اينجا آورده است . به من گفتند كه او را ديدهاند ، كه روحانه بدين طرف آمده است . اما كسى با او نبوده است . توراندخت گفت بجان عزيز تو سوگند كه هيچكس را نديدم و آگاهى ندارم .
در آن حالت آشوب عيار برابر او ايستاده بود و توراندخت او را مىديد و چشم بر وى داشت اما جندله ، آن حرامزادهء لعين ، آشوب را نمىديد . آن از بركت نام خداى تعالى بود . توراندخت با جندله در سخن بود ، آشوب را معلوم شد كه جندله او را نمىتواند ديدن . خرم شد و قدم پيش نهاد . توراندخت مىديد و از ترس مىلرزيد كه گويا چه خواهد شدن . تا آشوب تمام ايمن شد و پيش آمد و سر چنگ فراز كرد و موى پيشانى جندله را محكم گرفت و بكشيد . جندله نگاه كرد . موى پيشانى خود را بدست بيگانه ديد كه او را ميكشيد اما هيچكس پيدا نبود . جندله در عجب افتاد كه اين چه حالتست كه مرا گرفتند و ميكشند و من نمىدانم كه كيست كه مرا گرفته است . چندانك جهد كرد هيچكس را نديد . فغان برآورد كه اين كيست كه مرا گرفته است ؟ آشوب عيار جندله را ميكشيد ، جندله در تعجب افتاده بود و از هر طرف نگاه مىكرد ، هيچكس را نمىديد . اما آشوب عيار او را ميزد تا چندان مشت بر سر و فرق جندله زد كه جملهء اعضايش خرد شد . آنگاه خنجر بركشيد و
هامش
( 1 ) - در اصل : اما او را .