تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
بينى چون دبهء نفاطان ، فراخ‌دهان ، اشترلبان ، گرازدندان ، سياه‌روى و پراگنده‌موى ، تخته جبين ، چون ديو لعين و بدكردار ، و ملعون غدار ، فرتوت شوم چون درخت زقوم ، نحس خسيس نجس با تلبيس ، كافر دغل جادوى جعل ، سحار مكار ، غدار باهيبت و باصلابت ، خرچنگ‌پشت ، اعضادرشت ، زشت‌پلشت ، خيك‌شكم ، سنگ‌دل ، بالا ميل خجل ، مويها پراگنده و در بن مويها جانوران بسيار جاى كرده ، دندانها مثل دندان گراز از دهان بيرون آمده ، درازناخون ، آن سگ ملعون جامهاى كبود پوشيده اما سينه گشوده و پستانها چون دو خيك آب رفته آويخته ، بدين صفت و چندين هزار زشت‌تر و خلقتر در آن باغ درآمد ، مثل دود سياه درآمد ، لرزه بر اندام توران‌دخت افتاد و از ترس آن لعين چون بيد مىلرزيد . آشوب عيار آن صاحب‌جگر طرار ، خنجر آبدار در دست گرفته بود و اسم اعظم ميخواند و خود را به خداى تعالى مىسپرد و در دل مناجات مىكرد كه اى خداوند جهان و اى آفريدگار عالميان ؛ جمله را بقدرت تو آفريده‌اى و اين سهم و صلابت تو به دو داده‌اى . به حق قدرت و حكمتت كه مرا برو ظفر بده و مرا از شر سحر و مكر او نگاه دار . راوى داستان چنين روايت مىكند كه جندله بدين سهم و صلابت از پيش آشوب عيار بگدشت ، اما آن سحر او كارگر نيامد . از بركت و عظمت نام خداى تعالى نتوانست كه آشوب عيار را ببيند . پشت بر آشوب عيار كرد و رو بتوران‌دخت كرد و گفت اى رعنا مرا با تو هيچ خصومت و عداوت نيست ، هرچه دارم با قيسان دارم كه ترا بر من برگزيد و ترا از ميان آدميان درربود و بكوه قاف مىبرد . من غيرت كردم و ترا از دست او بستادم و اينجايت دربند كردم و نمىخواستم كه ترا هلاك كنم كه ميدانم كه ترا چندانى گناه نيست . اما ترا شوهرى هست مظفر شاه نام و در عقب تو آمده است تا ترا از دست من برهاند او را نيز در طلسمى دربند كرده‌ام كه اگر جملهء ساحران عالم جمع شوند تا مراد دل من نباشد نتوانند كه او را از خندق آتش برهانند . قصد كشتن او نيز نداشتم . اما مرا معلوم كردند كه آن مظفر شاه