از ترس آب شود . او را سيصد سال از عمر گذشته است ، جملهء شاهان كوه قاف از دست او عاجزاند . مرا قيسانپرى كه پسر قبط پرى است درربود كه مرا دوست داشت . اين حرامزاده مرا از دست او بستاد و بند كرد . آشوب گفت اى ملكه من اسمى از اسماى معظم ياد دارم كه هيچ ديوى و پريى و جادويى مرا نتواند ديدن ، و ديگر من سر و جان فداى شما هر دو كردهام . توراندخت از حكايت شاه خوبان و سپاه ايران و پهلوانان سؤال كرد و آشوب حكايت مىكرد آنچه ميدانست تا شب درآمد . آن شب همه شب از دور در توراندخت نگاه مىكرد . نه آشوب عيار در گنبد مىتوانست رفتن و نه توراندخت پيش او مىتوانست آمدن تا اول روز شد . بيت :
چو خورشيد تابان برآورد سر * دعا خواند آشوب از دفع شر
چو از ورد و از فرض فارغ ببود * قبا بست و پا تا به « 1 » پيچيد زود
ده و شانزده نام را بىنظير * بخواند آن هنرپيشهء شيرگير « 2 »
راوى داستان روايت كند كه آشوب دعا برخواند و بر خود دميد . چون يك لحظه برآمد ، گندى عظيم برخاست و جهان [ را ] گند گرفت ، چنانك مغز از كله خواست بدر رفتن ، شعر :
بگنديد از بوى ناخوش دماغ * رميدى از آن بوى ناخوش صباغ « 3 »
بعد از آن هيبتى عظيم در آن باغ افتاد . توراندخت گفت اين علامت آمدن جندله است . چون لحظهيى بگدشت از ميان باغ پيرزنى عظيم زشت كريه اللقا ، غدارى پرجفا ، قدى چون ميلى ، اندام چون فيلى ، سرى در غايت بزرگى ، تنى در غايت سترگى ، موى زرد و نفس سرد ، مادر ابليس ، خواهر لاقليس « 4 » ، چشمهاى كبود ، آن مكار جهود ،
هامش
( 1 ) - در اصل : پاها به .
( 2 ) - ابيات از گويندهء داستان يا از دارابنامهء مفقود است .
( 3 ) - در اصل : سباع . صباغ را در اينجا به تخفيف بايد خواند .
( 4 ) - گويا نسخه در اول چنين بوده : خواهر تلبيس .