جندلهء جادو و قصهء پير يزدانپرست و روحانه و اسم اعظم ياد گرفتن ، حكايت را جمله بگفت . توراندخت در فراق مظفر شاه زارزار بگريست و گفت اى عيار گويا حال آن شاهزاده در آن خندق آتش چون باشد ؟ آشوب گفت اى ملكه هرچه بدتر ! اكنون من بطلب اين كار آمدهام ، باشد كه جندله را بدست آرم ، بگو كه جندله كجاست و حال تو چيست ؟
توراندخت گفت حال من اينست كه مىبينى . در چنين موضعى مقيد و ملول و پريشان خاطر ، بىكس و تنها ماندهام . بهرچند روز جندله مىآيد و ترسى چند به من ميدهد و ازين ميوه چند پيش [ من ] مىنهد و باز ميرود . آشوب عيار گفت اى ملكه حالى دربند نيستى چرا نمىآيى تا برويم ؟ توراندخت گفت اى آشوب هرچند كه دربند نيستم اما نمىتوانم از جاى برخاستن و حركت نمىتوانم كردن . آشوب گفت چرا ؟ گفت از آنجهت كه چون حركت ميكنم اين گنبد در چرخ مىآيد و چنان درگشت درمىآيد كه مرا چشمها مىگردد و سياه و تاريك مىشود . اگر از پاى زود ننشينم هلاك ميشوم . آشوب عيار گفت برخيز بيا تا من ببينم . توراندخت چون برخاست آن گنبد در چرخ درآمد و چنان تيز بگرديد كه توراندخت را سر بگرديد و چشمها سياه گشت و درافتاد و بيهوش شد . بعد از زمانى نيك به هوش آمد رنگ زرد شده ، گفت اى آشوب ديدى حال مرا كه بچه عذابى گرفتارم ؟
آشوب گفت مظفر شاه از تو بعذابتر است . تو در گنبدى نشستهاى كه گرداگرد تو باغ و درختستانست و او در ميان آتش نشسته . اول جهدى بايد كردن كه حرامزاده جندله بدست آيد كه چون او گرفتار گردد اين هر دو طلسم باطل گردد . اكنون بگو كه جندله بكجاست و او را كجا طلب كنم ؟ توراندخت گفت ندانم كه كجاست اما اين قدر ميدانم كه مدتيست كه نيامده است و وعدهء آمدن او نزديك شده است . امروز يا فردا بيايد . اما [ اگر ] بيايد اى آشوب تو با او چه كنى كه او ساحر است كه چنين طلسمها كرده است و اگر شير او را ببيند زهرهاش
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 406
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٠٦