ز هر سوى آن كوه چون بنگريد * زمينش چو قطران و چون قير ديد
بگنديد آن جامهء پهلوان * ز بوى زقوم و مقام چنان « 1 »
چون بميان دره درآمد آن درختان زقوم و آن ميوهاى تلخ را بديد و آبهاى تلخ و شور مىديد و مىرفت تا بسيار برفت . عاقبت قصرى ديد از سنگ سياه ساخته سر بر فلك برآورده بود و در قصر گشوده . آشوب عيار اسم اعظم ميخواند و قدم در آن قصر نهاد ، چون بميان ايوان رسيد از هر طرفى نگاه ميكرد تا در باغ ديد . قدم در آن باغ نهاد و درختان ميوهدار و گل و سبزه و نسرين و لاله برآمده بود .
در ميان چنان موضع باغ چنان ساخته .
آشوب عيار پيشتر آمد ، گنبدى ديد از آبگينه ساخته كه آنچه در درون گنبد بود از بيرون پيدا بود . آشوب نگاه كرد ، در ميان آن گنبد شخصى را ديد نشسته و آب حسرت از ديدگان روان كرده و سر بزانوى ملالت نهاده . سوگوار و پريشان و غمگين ؛ قطع اميد كرده و چندان گريسته كه آن موضع از آب ديدهء او گل گشته .
آشوب دانست كه توراندخت است ، پيشتر رفت تا در گنبد رسيد ، سلام كرد .
توراندخت سر برداشت و آشوب را بديد ، عجب داشت . گفت چه حالتست ؟ بخواب مىبينم يا به بيدارى ؟ اگر بخواب مىبينم يا رب كه ازين خواب بيدارم مگردان ، و اگر به بيدارى مىبينم زهى سعادت و زهى دولت ! آشوب گفت اى ملكه به بيدارى مىبينى . منم آشوب عيار كه در طلب كار تو آمدهام . توراندخت گفت اى آشوب درين موضع نه ديو و نه پريست « 2 » ، نهنگ از اينجا نمىيارد گدشتن . تو چون آمدى و ترا كه آورد ؟ و از بيابان محترقات و صحراى گل تيره و هفت كوه چون گدشتى ؟ آشوب گفت من بتوفيق خداى تعالى آمدم و مرا روحانهء پرى آورد . توراندخت گفت روحانهء پرى كيست و از شاهزاده مظفر شاه چه خبر دارى ؟ بگو ! آشوب گفت بگويم ، بشنو ! پس زبان برگشاد و از حكايت مظفر شاه آمدن و دربند خندق آتش افتادن و قصهء
هامش
( 1 ) - اين ابيات از گويندهء داستان يا از دارابنامهء مفقود است .
( 2 ) - در اصل : اين موضعى نه ديو و پريست .