به چند نوع آفريده است . روحانه توكل بر خداى تعالى كرد و در هواى آن بيابان پرواز كرد ، و از تبش آفتاب وقت بود كه پر روحانه بسوزد . مغز در كلهء سر آشوب عيار در جوش درآمد . يك شب در آن بيابان بسر بردند . به دو منزل از آن بيابان بگدشتند . آن كوه پيدا شد ، بيك منزل از آن كوه بگذشتند ، كوه قار پيدا شد و در پاى آن كوه صحراى گل تيره پيدا شد ، اما ابرى عظيم بالاى آن بيابان گرفته بود و باران عظيم مىباريد و تاريكى عظيم در آن بيابان پيچيده بود ، مقام راحت نبود كه مقام بلا و عنا بود . روحانه گفت رسيديم ، اى آشوب عيار ، رسيديم ! حاضر جمع باش كه اينجا هيچ ديو و پرى نيست اما واقف باش ، باشد كه از ناگاه جندلهء جادو برسد .
توكل بر خداى تعالى كرد و روان شد .
راوى اين داستان غريب چنين روايت كند كه آن بيابان چنان تاريك بود كه ديده از ديدن عاجز بود ، هرچند كه بسيار زحمت كشيدند اما چون شب درآمد بر قلهء آن كوه قار رسيدند . روحانه آشوب عيار را بر زمين نهاد ، شب قريب بود .
روحانه گفت اى آشوب عيار ديگر پيشتر نمىتوانم آمدن تو برو . چون ازين درخت - ستان « 1 » بگدرى قصرى پيش آيد ، هرچند كه نديدهام اما چنين شنيدهام ؛ چون بدان قصر برسى نوعى كنى كه توراندخت را ببينى و از حال جندله ازو بپرسى تا او چه گويد . آشوب گفت اى ملكه تو چون ميكنى و كجا ميروى ؟ روحانه گفت من هم درين حوالىام و از حال تو غافل نخواهم بودن . در قوام كار تو خواهم بودن .
از طرف من ايمن باش . اگر فرصت يافتى من خود پيش توام و اگر حالت ديگر پيش آيد من چارهء جان خود كنم .
پس آن شب آشوب بر آن قلهء كوه بود تا آن شب بگذشت . در اول روز روحانه را وداع كرد و قدم در آن دره نهاد . بوى عظيم ناخوش مىآمد كه درختان آن دره جمله زقوم بود . بيت :
هزاران برو بر درخت زقوم * نسيمش ميان هوا در سموم
هامش
( 1 ) - درخت ستان - درختستان .