يك علف سبز برنيامده است . آن بيابان را صحراى محترقات گويند ، يعنى زمين سوخته . چون از آن بيابان بگذرى كوه عظيم پيش آيد در غايت كبودى و بلند [ ى ] ، همچون نيل و در آن كوه نيلى صد هزار مار در حركت است و هر مارى پنجاه گز و صد گز . چون از آن كوه بگذرى صحرايى پيش آيد سيصد فرسنگ كه هرگز ابر و بارندگى نميباشد و در آن صحرا گلى است كه آن را صحراى [ گل ] تيره گويند ، و هيچ ديوى و پريى از آنجا نتواند گدشتن . چون از آن صحرا بگدرى كوهى پيش آيد كه آن را كوه قار گويند ، در آن كوه صد هزار درخت زقوم است و درهيى در آن كوه است . در آن دره قصريست ، توران دخت در آن قصر دربند است . جندله را يك مقام آنجاست ، اگر توانستيم او را آنجا ديدن فهو المراد و اگر نيابيم ناچار باشد از هفت دريا گدشتن تا بكوه بلور و قصر زر رفتن و او را آنجا طلب كردن .
آشوب گفت اى ملكه كى توان رفتن كه خيلى راه در پيش است . روحانه گفت اگر خداى تعالى خواسته باشد امروز سه روز است كه ما از پيش پير يزدان پرست بيرون آمدهايم ، بتوفيق خداى تعالى تا ده روز ديگر ترا ببرم هرچند كه سرو جان در خطر است اما حاليا خود را فداى شما كردهام ، اما به شرطى كه چون خداى تعالى نصرت دهد جندله را بگيرى و زنده به من دهى . آشوب گفت انشاء اللّه .
چون وقت صبح شد برخاستند و راه در پيش گرفتند و مىرفتند . از آن شهرها و حصارها مىگدشتند و روحانه نشان ميداد و ميگدشت تا از ملك يونان و درياى مغرب گذشتند . آن كوهها پيدا شد ، رو بدان كوهها نهادند . چون شب شد در بن سنگى فرود آمدند . جايى عظيم بهيبت بود تا اول روز شد ، باز روان شدند تا از آن هفت كوه به چند روز بگدشتند ، بسيار خطر بود و بيم جان بود اما بتوفيق خداى تعالى بگدشتند . آن صحراى محترقات پيدا شد . بيابان سوخته بود كه هرگز در آن بيابان قطرهيى باران نچكيده بود ، از مور و ملخ هيچ حيوانى در آن بيابان نمىجنبيد .
آشوب از هيبت آن بيابان عجب ماند . ثنا گفت خدايرا عز و جل كه اين عالم را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 403
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٠٣