روحانه ميگذشت و بعضى را نشانها ميداد و از ديو و پرى ميرسيدند و ميگدشتند و آشوب عيار را نمىديدند ، از بركت نام يزدان . چون شب درآمد در جزيرهيى فرود آمدند و انواع ميوها در آن جزيره بود ، تا وقت سحر آنجا بودند و از هر باب سخن ميگفتند . باز نيم شبى روانه شدند تا روز شد و عالم روشن شد . يكى دريا در پيش پيدا شد كه تا چشم سر آشوب كار ميكرد آب دريا ديد . آشوب بترسيد و گفت اى ملكه اين عظيم درياييست ! روحانه گفت اين درياى مغرب است ، ما را ازين دريا مىبايد گدشتن . آشوب گفت اى ملكه به چند روز توانيم ازين دريا گدشتن ؟
روحانه گفت اگر كشتى گذرد بسه سال نتوان گدشتن ، اما من بتوفيق خداى تعالى به سه روز بگذرم . درين دريا عجايب و غرايب بسيار هست . سخن ميگفتند و ميرفتند .
آشوب بر گردن روحانه از آن جزاير ميگدشتند . آن پرىزاده كه شاهزادهء كوه قاف بود ، اما پاكاصل و پاكنسب و خوبفعال نيكوخصال بود ، از براى نام نيك و خلاص مظفر شاه آشوب را بر گردن گرفته از آن دريا مىگذرانيد . تا شبانهاش در بيشهيى فرود آورد « 1 » كه صدهزار درخت ميوهدار در آن بيشه بود كه هرگز تا آشوب عيار بود بهتر از آن موضعى نديده بود . سؤال كرد كه اى ملكه اين جزيره را نام چيست ؟ روحانه گفت اين [ را ] جزيرهء منظر گويند . جزيرهييست پرنعمت و در اين جزيره غرايب و عجايب بسيار هست . چون از اين جزيره بگدرى ، ملك يونانست ، چهارهزار و چهارصد و چهل و چهار شهر است ، مردمش همه آفتابپرست و بتپرست و آتشپرستاند . چون ازين دريا بگدرى هفت كوه بلند است كه هر كوهى را يك ماهه راه بلنديست و يك ماهه را در ميان كوهست و يك ماه راه بشيب كوهست . چون ازين هفت كوه بگذرى صحرايى پيش آيد كه طول آن بيابان سه هزار فرسنگ زمين است ؛ و زمينيست سوخته كه [ تا ] آن بيابان را خداى تعالى آفريده است ، هرگز ابر بر آن بيابان نباريده است و هرگز در آن بيابان
هامش
( 1 ) - در اصل : فرود آمدند .