تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
هيچ‌كس او را نمىديدند از بركت نام خداى تعالى ، بويش نيز نمىشنيدند . چون لحظه‌يى برآمد آن دختر در سخن درآمد و گفت اى پروانه هيچ از حال جندله خبر دارى ؟ آن دختر پرىزاد خدمت كرد و گفت اى ملكه چنين معلوم كردم كه در عقب توران‌دخت جوانى ايرانى مظفر شاه كه شوهر اوست آمده است ، جندله او را نيز در خندق آتش دربند كرده است . دختر ملول شد و گفت تا آن حرام‌زاده جندله زنده است نه ديو و نه پرى و نه آدمى نميتوانند آن جوان را از بند او خلاص كردن . بعد از آن لحظه‌يى ديگر صبر كردند . آنجا مراد خاستند و دعا كردند و همت طلب كردند و از آن چشمهء آب بخوردند . گفتند شب آمد امشب اينجا نتوان بودن . اين بگفتند و برفتند . آشوب ديد كه جمله برفتند . آشوب از هر طرفى نگاه كرد و روحانه را طلب ميكرد كه از ناگاه روحانه از بن سنگى پيدا شد . آشوب عيار گفت اى ملكه چون بود كه مرا تنها گداشتى و رفتى ؟ روحانه گفت اى عيار معلوم دان كه اين دختر پرىزاد كه ديدى مه‌لقا نام دارد ؛ دختر عم منست ، پادشاه‌زادهء كوه قاف است ، اگر مرا تنها اينجا ميديد هيچ مناسبتى نداشت و ترا از بزرگى نام خدا نديدند . اكنون برو تا برويم كه اينجا بودن مشكل است . در حال از آنجا روانه شدند . هم در آن حوالى مقام بود ، آن شب در آن مقام بسر بردند . در آن مقام انواع ميوها بود ؛ تا چندانك وقت سحر شد آشوب برخاست و خدمت يزدان بجاى آورد و دعا كرد و از خداى تعالى رستگارى مظفر شاه درخواست كرد . روحانهء پرى گفت اى آشوب عيار برخيز كه راه عظيم پرخطر و دور و دراز در پيش داريم ، باشد كه يزدان راست آرد . آشوب عيار برخاست ، روحانه آشوب را بر گردن گرفت و در اوج فلك ميرفت . آشوب عيار موى سر روحانه [ در چنگ داشت ] و اسم اعظم ميخواند و روحانه ميرفت . مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه در آن راه از كوه و بيابان و دريا و جزيرها و جانوران و انواع اجناس از هر بابى در زير قدم ايشان بود ؛ و