آفتاب بجاى غروب رسيد ، روحانه آشوب را مىبرد تا يك كوه عظيم در زير قدم ايشان پيدا شد . روحانه رو بدان كوه نهاد و عزم نشيب كرد و آن كوه كوهى بود [ كه ] عظيم سرخ بود ، همچون خون كبوتر و آن كوه را كوه عقيق گفتندى . روحانه رو بدان كوه نهاد ، يك چشمهء آب از بن آن كوه بيرون مىآمد ، هم آنجا حوضى از سنگ بسته بودند و تختهاى عقيق بريده بودند و بر كنار آن حوض انداخته بودند . عظيم جاى سهمگين و باصلابت بود كه دل را از آنجا هراسى عظيم بود . روحانه آشوب عيار را بر كنار آن حوض بر زمين نهاد و گفت اى آشوب زود باش و جامه از تن بركن تا ترا بشويم تا زودتر برويم كه اين موضع هرگز از ديو و پرى خالى نمىباشد كه اين موضع جاى متبركست . در حال آشوب عيار برهنه شد تا روحانه دست برماليد و آن برگ درخت با آن آب مثل خطمى در تن او بماليد . بعد از آن آشوب سر و تن خود را بدان آب بشست و جامه در بركرد . هنوز تمام جامه در تن نكرده بود كه از برابر ابر تندى پيدا شد ، عظيم تند و تيز مىآمد .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه چون روحانه ابر را بديد رو به آشوب كرد و گفت اى آشوب اين ابر ديو و پريست كه مىآيد ، تو چارهء خود كن كه من رفتم . اين بگفت و ناپديد شد . آشوب عيار ديد كه ابر نزديك رسيد . بن سنگى گرفت كه مجال گريختن نداشت . ناچار بايستاد . اما اسم اعظم ميخواند . چون ابر پيش آمد از ميان ابر جمعى پرىزادگان بيرون آمدند ، در ميان ايشان دخترى مىآمد صد هزار بار از برگ گل نازكتر و چون خورشيد تابان ؛ جامهاى ملون پوشيده بود و آن جمع ديو و پرى همه در خدمت او مىآمدند و جمله از پيش او ميگدشتند و هيچكس او را نمىديدند و نه بويش مىشنيدند . آشوب جمله را مىديد و جمله را آواز مىشنيد تا آن جمع بگدشتند . بر كنار آن چشمه تختى بود از سنگ عقيق بريده بودند ، آن دختر صاحب جمال صاحب كمال بر سر آن تخت برآمد و بنشست و آن جمع دختران او را در ميان گرفتند . آشوب عيار در ميان ايشان ايستاده بود و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 400
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٠٠