بايد كردن تا وقتى كه فضل خداى دررسد و ما را فرصت دهد و ترا خلاص كند .
مظفر شاه بگريست و گفت عجب نصيبى بود كه مرا افتاد كه در عجب بلايى افتادم ! تقدير خداى تعالى چنين بود چه توان كردن كه بىحكم خداى تعالى هيچ حكمى نيست . پس از دور يكديگر را وداع كردند و بناچار از هم جدا شدند .
آشوب عيار باز پيش اسماعيل آمد و آن حكايتها پيش اسماعيل بگفت .
روز دوم بود كه روحانه بيامد و سلام كرد . اسماعيل و آشوب عيار جواب دادند و آفرين يزدان برو خواندند . روحانه گفت رفتم و آن برگ آوردم ، بيا تا برويم كه كوهى هست كه آن را كوه عقيق ميگويند و يك چشمهء آب از زير آن كوه عقيق بيرون مىآيد كه آن چشمه را چشمهء عين ميگويند بدين برگ و بدان آب ترا بايد شستن كه تا بوى تو كم شود و آن اسم بخوانى بتوكل خداى تعالى برويم باشد كه آن حرامزاده را بدست آوريم كه هم شما برهيد و هم برادرم قيسان برهد . پس آشوب عيار دست اسماعيل را ببوسيد و گفت اى پير يزدانپرست زينهار كه از حال آن جوان غريب و بىكس واقف باشى و او را از دل فراموش نكنى و همتى با ما دارى باشد كه از همت تو بفضل يزدان كار آن جوان برآيد و آن جادو در دام افتد .
اسماعيل قبول كرد . روحانه نيز دست اسماعيل ببوسيد و از آن غار بيرون آمدند .
روحانهء پرى رو بآشوب عيار كرد و گفت از عقب نگاه كن . او نگاه كرد روحانه به صورت خرگور شد ، بزرگ ، آنگاه اشارت كرد كه سوار شو . آشوب عيار بر پشت او سوار شد و موى گردن آن خرگور را بگرفت و اسم اعظم خواندن گرفت ؛ آن خرگور از زمين برخاست و روان شد ، بيك لحظه از آن دره و بيشه بيرون آمد و رو در بيابان نهاد و چون باد صرصر ميرفت ، دره و كوه و بيشه و صحرا قطع مىكرد و ميرفت ، چنان كه صفت نتوان كردن . آشوب عيار بر پشت او نشسته و پايها را در زير شكم او محكم كرده و موى گردن او را گرفته بود و تيز ميرفت كه از ناگاه خيز كرد و عزم بالا كرد و چون ابر بر آسمان و چون باد در صحرا ميرفت ، عظيم تيز تا وقتى كه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 399
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٩٩