تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
خشك و نااميد و گريان و نالان و دل بر صبر نهاده و مركب در پيش او ايستاده . آشوب عيار سلام كرد . مظفر شاه گفت و عليك السلام اى يار گرامى و دوست جانى ، كجايى كه مرا تنها و بىكس در چنين موضعى گداشتى و رفتى ؟ اى « 1 » دوست عزيز مگر مرا فراموش كردى ؟ آشوب عيار گفت معاذ اللّه كه من ترا فراموش كنم و يا ترا تنها بگدارم تا تو خلاص نشوى . يا من نيز هلاك شوم ، درين كوه و بيشه . اى شاه‌زاده ، بدانك در پيش پير يزدان‌پرست بودم و در تدبير كار تو بودم . پس آنچه ديده بود از گرفتن روحانه و او را سوگند دادن و حكايت جندله و قيسان‌پرى و آنچه شنيده بود از اول تا آخر جمله را بگفت . مظفر شاه گفت اكنون چه خواهى كردن ؟ گفت بتوكل خداى تعالى با روحانهء پرى خواهم رفتن آنجا كه توران‌دخت اندر بند است ، باشد كه يزدان كرم كند و آن حرام‌زاده بدست آيد و كارهاى دشوار بر ما آسان گردد . اسماعيل خداپرست به من اسمى از اسماء اللّه آموخته است كه هيچ ديو و پرى ما را نبيند كه درين راه چند هزار ديو و پرى هست و ما را از ايشان مىبايد گدشتن و بصحراى محترقات مىبايد رفتن ، اگر جندله آنجا نباشد [ به ] ضرورت بكوه بلور و قصر زر بايد رفتن . از پا ننشينم تا جندله را بدست نيارم . با من همتى بدار كه در طلب اين كار ميان مردانه‌وار بسته‌ام . باشد كه يزدان راست دارد . مظفر شاه گفت به چند روز بازگردى و من تا به كى [ در ] انتظار تو باشم ؟ آشوب گفت هيچ معلوم ندارم . از روحانه سؤال كردم كه آنجا چه مقدار راه باشد گفت اگر راه دانى و تو به روى بده سال برسى و اگر بكوه بلور خواهى رفتن به دريا بايد رفتن ، وقتى كه راه دانى و باد موافق باشد و زوادهء كشتى باشد بهفت سال برسى ، اما مرا پرى خواهد بردن . مظفر شاه بگريست و گفت اى آشوب چونست كه روحانه نمىآيد كه مرا ازين بند برهاند ؟ آشوب عيار گفت نمىتواند ، من اين سخن را به دو گفتم ، گفت نمىتوانم ، كه بسوزم . ترا صبر
هامش
( 1 ) - در اصل : مظفر شاه گفت اى .