تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
روحانه گفت اگر تو اين اسم اعظم به آشوب بياموزى من نيز سربازيى بكنم و او را ببرم . باشد كه آن جادو بدست آيد و عالمى را از جور و جفاى او برهانم . بعد از آن پير يزدان‌پرست آن اسم اعظم را كه نام بزرگ خداى تعالى بود و آن هفت نام بود به زبان عبرانى « 1 » و به چند نوبت آن اسم اعظم را به آشوب بياموخت و [ آشوب ] دست اسماعيل را ببوسيد . روحانه گفت اكنون يك كار ديگر مىبايد كردن كه بوى او را قطع كنم ؛ همچنانكه آشوب را نبينند بويش را هم نشنوند كه پرىزاد از غايت لطافت بوى انسان عظيم بشنوند . چون بوى او را قطع كنيم تمام ايمن شويم . اسماعيل گفت آن به تو تعلق دارد ، چنانك مصلحت باشد چنان كن . روحانه گفت كه مرا به شهر پريان مىبايد رفتن كه آنجا درختى هست كه آن درخت هفت شاخ دارد و هر شاخى از آن بملكى از ملكان جنى تعلق دارد كه آن شاخ برگها دارد و هر برگى هم چند سپرى ؛ و خاصيت آن برگ آنست كه مثل خطمى در تن هركس كه بمالند بوى او قطع شود كه هيچ جنى بوى او نشنود . اكنون من بروم و آن برگ بيارم . اسماعيل گفت مرا معلوم است كه پرىزادگان دروغ نگويند ، على الخصوص كه تو شاه‌زادهء كوه قافى و يزدان‌پرستى . اما از بهر خاطر آشوب عيار سوگند ياد كن كه زود بيايى . مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه روحانه چون از اسماعيل آن سخن بشنيد از براى خاطر او سوگند ياد كرد چنانك ايشان را تسلى شد . پس روحانه را بگداشتند تا برفت . آشوب گفت من نيز بروم پيش شاه‌زاده مظفر شاه و او را ببينم و از حال گدشته بازگويم تا از حالها خبردار شود . اسماعيل گفت روا باشد . پس آشوب عيار رو بر كنار خندق نهاد . چون برسيد مظفر شاه را ديد سر بر زانوى حسرت نهاده و آب ندم بر رخساره تا قدم روانه كرده ؛ و رنگ زرد و چشم تر و لب
هامش
( 1 ) - در اصل : عمرانى .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 397 | مولانا محمد بن احمد بيغمى