بارى نامت چيست ؟ بگو كه مشفق يارى هستى ! گفت اى ملكه ، مرا نام آشوب عيار است . يار چه باشد كه من بنده و خدمتكار اويم . او را چون من صد هزار بنده و خدمتكار است . پس زبان برگشود و از بزرگى و عظمت و ملك و پادشاهى و سپاه و مبارزت و كرم و جوانمردى مظفر شاه بگفت .
پير يزدانپرست روى بسوى روحانه كرد و گفت اى پرىزاده ، تو شاهزادهء ملك قافى و او شاهزادهء ملك ايرانست ، اگر از سر لطف و كرم او را مددى كنى باشد كه ازين بند بلا برهد . روحانه گفت من توانم كه آشوب عيار را بدانجا برم ، اگر آنجا نباشد بكوه بلورش برم ، اما مرا سه چيز ازين كار منع مىكند : يكى آنك آشوب را بردن خطر جانست كه صد هزار ديو و پرى در راه است ، البته او را ببينند ، هم او هلاك شود و هم مرا خطر است . و ديگر آنك چون آشوب عيار را ببرم با آن جادو چه كند كه در همهء كوه قاف ديوى ازو به صلابتتر نيست ، عظيم با هيبت و باصلابتست ! تو با او چه كنى كه چون او را ببينى از ترس هلاك شوى .
آشوب عيار گفت اى ملكه ، چون من ترك سر خود كردهام لابد كه بجان خواهم كوشيدن و هيچ تقصيرى نخواهم كردن . روحانه گفت ترا من ببرم اما چون كنم كه ترا نبينند . پير اسماعيل گفت در آن وقتى كه من درين مقام ساكن شدم ديو و پرى بسيار مىديدم و ازيشان وهم مىكردم و دايم در ترس و وهم بودم ، در خواب سروش به من دعايى آموخت كه چون آن دعا را بخوانم از چشم ديو و پرى پنهان گردم . هرچند كه آن دعا را ميخواندم هيچ ديو و پرى مرا نمىديدند و دلم آرام يافت و ترس از دلم به كلى برفت . اكنون آن اسم را به آشوب عيار بياموزم ؛ اما چون به دو بياموزم مرا از خاطر برود . سروش مرا در خواب چنين گفت كه چندان كه اين اسم اعظم به كسى نياموزى ترا به ياد باشد و چون به كسى بياموزى ترا از ياد برود . اكنون من با اين پرىزادگان خو كردهام و مرا ازيشان خوفى نيست . اين اسم اعظم به آشوب بياموزم .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 396
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٩٦