بسيار دارد . آشوب گفت اين صحراى محترقات كه نشان ميدهى چه مقدار راه باشد و اگر كسى خواهد كه برود به چند روز تواند رفتن و بر كدام طرف است ؟ بگوى تا بدانم . روحانه گفت اگر راه دانى [ و ] از ميان صد هزار ديو و پرى بسلامت بگذرى و شب و روز به روى ؛ بپاى تو بده سال بدان موضع برسى و اگر خواهى كه بكوه بلور به روى و كشتى باشد و باد موافق برآيد ، به دريا روى ، بهفت سال بكوه بلور برسى و چون برسى شايد كه جندله آنجا باشد يا نباشد و اگر نيز آنجا باشد چون چشم تو بر وى افتد در حال از سهم و صلابت او هلاك گردى كه اگر اژدهاى هفتسر او را ببيند زهرهاش آب شود و شير را از ترس او زهره در بدن به درد .
چون آشوب عيار بشنيد كه بده سال راه بايد كردن تا به دو رسند آه از جان او برآمد و زارزار بگريست كه سنگ را بر گريهء او دل بسوخت و دست بر سر زدن گرفت و گفت اى ملكزادهء كوه قاف ، اين چه سخن باشد كه تو مىگويى ! اگر ده روز ديگر شاهزاده مظفر شاه در آن بند بماند به يقين بهلاك آيد ، چه جاى ده سال است ! دريغ از شاهى و جمال او ! دريغ از سپاهى و استقلال او ! دريغ از آن روى چون ماه او ! دريغ از آن خط سياه او ! دريغ از آن حسرت و وفاى او در حق توران دخت ! اين چه بود كه بر تو آمد ؟ من بىتو چون كنم و بىتو بسپاه ايران چون روم ؟ بجان عزيز تو سوگند كه از سر پا ننشينم تا خون ترا از آن ساحر حرامزاده نخواهم ! ازين نوع ميگفت و گريهزارى مىكرد كه سنگ را بر وى گريه آمدى .
در ميان گريه گفت كاشكى كسى بودى كه مرا يك بار بدان ساحر مىرسانيد تا من سر خود را فداى تو مىكردم ، يا داد دل خود ازو مىخواستم يا در وفاى تو بهلاك مىآمدم .
چون گريه و تضرع آشوب از حد گدشت ، روحانه را دل بر آشوب بسوخت و گفت اى جوانمرد من شنيدهام كه در ميان آدمى وفا و وفادارى كم مىباشد ؛ بارى تو عظيم دوست وفادارى كه در وفاى يار خود خيلى تضرع و زارى كردى ؛
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 395
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٩٥