بديدى عظيم بد بودى . آنگاه هزار سر در خطر بودى چرا چنين كردى و از من چه ميطلبى ؟ پير اسماعيل گفت مرا با شما كارى نيست و از شما و غير شما فراغت دارم و مرا با شما هيچ مرادى نيست اما اين جوان غريب را كار عظيم پيش آمده است و آن كار را گشاد از پيش شما خواهد بودن ؛ اين گستاخى از بهر آن كردم ، باشد كه كار اين جوان غريب برآيد و مهم او تمام شود . اگر از لطف و مردمى در آن كار تو نيز سعى كنى عند اللّه ضايع نگردد . گفت چه كار است آنكه بدست من تمام مىشود ؟ بگوييد اگر توانم هيچ تقصيرى نكنم .
اسماعيل گفت اى آشوب بگو احوال خود را كه تا اين شاهزاده را معلوم گردد .
آشوب عيار در سخن درآمد و از بردن توراندخت و آمدن مظفر شاه در عقب و گرفتار شدن او در خندق آتش و آنچه رفته بود جمله در پيش آن دختر بازگفت .
بعد از آن زارزار بگريست و در دست و پاى آن دختر بغلطيد و بسيار زارى كرد و چندان بگريست كه پير يزدانپرست نيز بگريست ، آن دختر را نيز گريه آمد .
چون آشوب قصه را تمام بگفت اسماعيل گفت اى دختر بخداى ترا سوگند مىدهم كه راست بگوى كه ترا هيچ ازين حكايت آگاهى هست ؟ بگوى كه تدبير اين معنى چون بايد كردن . آن دختر گفت بلى من ازين معنى آگاهى دارم و آنكس را كه توراندخت نام دارد برادر من قيسانپرى او را ربود و آنكس كه مظفر شاه را در آن خندق آتش مقيد كرده است جادويست كه در كوه قاف ازو بدتر ساحرى نيست ، مگر عاجله كه خواهر بزرگ جندله است ؛ اكنون توراندخت نيز پيش او دربندست . آشوب عيار گفت اى ملكه برادر تو توراندخت را چرا ربود و با او چه عداوت داشت و جندله را چه كار با مظفر شاه است ؟ از سر لطف و مردمى اين راز را بگو تا ما را معلوم شود ؛ كرم و بزرگى كرده باشى .
گفت بدانك مرا نام روحانهء پرى گويند . من و برادرم فرزند يك پدريم و پدر ما پادشاه كوه قاف است و يك حصه از ملك قاف و شهر پريان به دو تعلق دارد و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 393
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٩٣