آن دختر از عقب نگاه كرد جوانى را ديد سرخ چهره كه او را تنگ در كنار گرفته بود . گفت اى بىادب تو كيستى كه بر جان خود رحم ندارى و ترك سر خود كردهاى و مرا گرفتهاى ؟ از من چه مىطلبى كه مرا چنين گرفتهاى ؟ آشوب گفت اى ملكه به بىادبى من منگر كه مرا پير يزدانپرست كه درين غار است بطلب تو فرستاده است . او ترا طلب مىكند ، اين بىادبى از آن كردم . بيا تا برويم . آن دختر گفت درين مدت كه ما درين بيشهايم هرگز از ما المى به دو نرسيده است ، چرا مرا طلب مىكند ؟ آشوب گفت نه از بهر آنست كه از تو المى به دو رسيده است بلك با تو كار مهم دارد ، بيا تا برويم . گفت مرا بگدار كه گرفتن من عظيم بد است . آشوب گفت اگرت بگدارم ميترسم كه روى از من پنهان كنى آنگاه ترا كجا يابم ؟ گفت سوگند ياد كنم كه از تو رو پنهان نكنم و با تو بيايم . آشوب گفت روا باشد . آن پرىزاد سوگند ياد كرد كه به حق خداوند مور و مار و پادشاه نور و نار و به حق آن اسم كه بر نگين سليمان پيغمبر عليه السلام نوشته بود كه با تو بيايم و از تو روى پنهان نگردانم . آشوب چون سوگند او بشنيد دست از او بداشت . آن دختر و آن عيار هر دو روانه شدند ، چون بر در غار رسيدند اجازت خواستند و در آن غار شدند .
آن دختر درآمد و بر آن پير يزدانپرست سلام كرد و خوش بنشست .
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون آن دختر پرىزاد در پيش آن پير يزدانپرست بنشست زبان برگشاد و گفت اى بندهء خداى تعالى چند سالست كه تو درين غارى و اين موضع دايم جا و مأواى پرىزادگان بوده است و مادران ما دايم اينجا آمدهاند و چند سالست كه ما نيز در سالى يكبار اينجا مىآييم و چند روز درين بيشه و حوض مىباشيم ؛ هرگز از ما به تو هيچ آزارى « 1 » نرسيده است سبب چه بود كه اين جوان آدمى را فرستادى كه تا با من بىادبى كرد و مرا در كنار گرفت ؟ اگر نعوذ « 2 » بالله از خدمتكاران كسى آن حالت را
هامش
( 1 ) - در اصل : از ما به تو هيچ آزارى به تو .
( 2 ) - در اصل : نعوذا باللّه .