تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
جد نمايد هرگز سعى او ضايع نشود و البته بمراد برسد و مقصود بدست آرد و بىمراد نشود ، على الخصوص در چنين كارى كه ميخواهى كه مظلومى را از دست چنان ظالمى رهايى دهى . شعر :
آنكس كه بجد و جهد جوينده بود * در كوى وفاى عشق پوينده بود لابد برسد بدانچه خواهنده بود * جوينده مثل زنند يابنده بود « 1 »
آن شب آشوب عيار در خدمت اسمعيل بود و بطاعت كردگار مشغول شد تا وقتى كه صبح بدميد . آشوب عيار در عقب آن پير يزدان‌پرست نماز صبح بگزارد « 2 » و بعد از آن از اسماعيل همت طلب كرد و برفت و هم در آن دوله بنشست و سر آن بپوشانيد . چون آفتاب برآمد باز آن پرىزادگان بجمع آمدند و همان به لهو و طرب و عيش و عشرت و نشاط و شادى مشغول شدند و آشوب مىديد و آنچه ايشان ميگفتند جمله را مىشنيد تا باز شب درآمد . ايشان پراگنده شدند و آشوب عيار پيش اسماعيل آمد و آن شب آنجا بود . باز صبح را بمقام اول رفت . مؤلف اين داستان روايت مىكند كه چند روز هم‌چنين ملازمت كرد تا عاقبت روزى آفتاب بچاشتگاه رسيد . آن پرىزادگان نيامدند ، آشوب عيار ملول شد ، تصور كرد كه مگر ديگر نخواهند آمدن كه وعدهء آمدن ايشان گدشت . درين فكر بود كه از ناگاه آن دختر كه ملكهء ايشان بود كه بر آن شاه‌نشين نشستى و آن ديگران در خدمت او ايستادندى ، او تنها بيامد و بر كنار حوض رفت و آنچه بر سر و تن داشت بركند و در آن حوض آب رفت و سر و تن خود را بدان آب گلاب بشست و نشست او بر طرف آشوب عيار بود . آشوب گفت بهتر ازين فرصتى نخواهد بودن ، ضايع نشايد كردن . هرچند كه سر در خطر است اما ناچار است . لابد اول ترك سر بايد كردن . اين بگفت و توكل بر خداى تعالى كرد و چندان صبر كرد كه آن دختر جامه بپوشيد و عزم رفتن كرد . آشوب عيار از آن دوله بيرون جست و بغل برگشود و آن دختر پرى را در كنار گرفت محكم چنانك نتواند پريدن .
هامش
( 1 ) - همين رباعى در صفحهء 374 ازين كتاب نيز آمده است . ( 2 ) - در اصل : بگذارد .